دلم خوش است که این شهر ، شهر قرانی ست 

و دین مردم  این منطقه مسلمانی ست 

 

نمازخانه فراوان ، نمازخوان اندک 

تعجب من ازین داغهای پیشانی ست 

 

کسی که قوم رئیس است حکم او رسمی

و حکم دیگر اعضا همیشه پیمانی ست 

 

سرایدار اداره ، لیسانس تاریخ است 

رئیس ، دیپلمه از رشته های انسانی ست 

 

برای اینکه به یک پست خوبتر برسی 

ملاک حفظ دوتا سوره با روانخوانی ست 

 

و طرحهای زمین خورده علتش این است

که کار اکثر مسئولها سخنرانی ست 

 

دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت 

علاج پول اضافیش ، مکه درمانی است 

 

همیشه مثل گداها لباس می پوشد 

برای اینکه بگوید که وضع بحرانی ست 

 

اگرچه خانه اش از بافتهای فرسوده ست 

ولی برای حسینیه ساختن ، بانی ست 

 

برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو 

بزن به اینه با سنگ ، سنگ مجانی است 

 

دلم خوش است به داغی که روی پیشانی ست 

دلم خوش است که این شهر ، شهر قرانی ست 

 

مصطفی علوی 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:17 توسط علی | |

ز باغ پيرهنت چون دريچه ها وا شد

 

بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 

 

  رها زسلطه ي پاييز در بهار اتاق

 

 گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 

 

 به ديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 

 و چشم ها همه سر تا به پا تماشا شد

 

 

 تمام منظره پوشيده از تو شد يعني

 

 جهان به چشم دل من دوباره زيبا شد

 

 

 زمانه ريخت به جامم هر آنچه تلخانه

 

 به نام تو كه در آميختم گوارا شد

 

 

 فرشته ها تو و من را به نشان دادند

 

 ميان زهره و ماه از تو گفتگو ها شد

 

 

 تنت هنوز به اندازه اي لطافت داشت

 

 كه گل در آينه از ديدنش شكوفا شد

 

 

قرار نامه ي وصل من و تو بود آنكه

 

 به روي شانه ي من با لب تو امضا شد

 

 

شادروان حسين منزوي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:4 توسط علی | |

مانند یک بهار…. مانند یک عبور….


از راه میرسی و مرا تازه میکنی 

 

همراه تو هزار عشق از راه میرسد

 

همراه تو بهار…

 

بر دشت خشک سینه من سبز میشود.


وقتی تو میرسی

 

 در کوچه های خلوت و تاریک قلب من

 

مهتاب میدمد…


وقتی تو میرسی…


ای آرزوی گم شده بغض های من…


من نیز با تو به عشق میرسم…

 

 

از صمیم قلب در این سال جدید برای همه شما خوبان : 

 

سربلندی ، شادکامی ، بهروزی

 

 و موفقیت آرزو میکنم .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:9 توسط علی | |

من به زخــم کسی نمک نــزدم

 

به کسی تاکنــون ، کلک نـــزدم

 


من همینم ، همیــن که می بینی

 

هیچ بــر چهــره ، صــورتک نزدم

 

 
بـاعــث اضطــرابِ گل نشـــدم
 
سنگ بــر بال شاپــرک نـــزدم
 

مــن مسیــح همیشـه مصلــوبم
 
گــر کتک خــورده ام ، کتک نزدم
 

پس چرا بر دلم نمک زده اند؟
 
من که بر زخـم کـس نمک نزدم
 
 

"فرشید یوسفی"
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:7 توسط علی | |

چه کسی روی ِ لبان ِ تو شکر ریخته است؟


قهوه ی ِ چشم ِ تو را باز قجر ریخته است؟

 

هدفش چیست از این تلخی و شیرینی ها؟


آنکه در خیر ِ عمل های ِ تو شر ریخته است

 

عاشـــــقت بوده خدا و به گمـــــانم قندیل


اشک ِ او بوده که از عصر ِ حجر ریخته است

 

گونه ی ِ ماه گُل انداخته با دستــــــــــانت


از هر انگشت ِ تو صد گونه هنر ریخته است

 

مستی ِ چشم ِ تو باید که چنیــن غرق کند


بس که انگــــور به دریای ِ خزر ریخته است

 

وای اگر خیره شود صاعقه ات میســــــوزم


روی کبریت ِ نگاه ِ تو خطـــــــر ریخته است

 

نیست قالیچه ای از موی ِ تو ابریشـــــم تر


پیش ِ پایت چقدر شانه به سر ریخته است

 

فتح ِ اندام ِ تو با هیچ رقم ممکـــــن نیست


اینهمه برف که بر کوه و کمـــر ریخته است

 

زل به هرکس بزنی کار ِ دلش ساخته است


روی ِ خط ِ مژه های ِ تو تبـــــــر ریخته است

 

سالها هم بروی باز شنیـــــــــــــــدن داری


در صدایت نفس ِ مرغ ِ سحــــر ریخته است

 

پُر شد از "ریخته" فنجان ِ ردیــــــــف ِ غزلم


نوش ِ جانت که فقط خون ِ جگر ریخته است

 



شهراد میدری

نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 22:7 توسط علی | |

اخم هایت خنجر فرمانروایی ظالم است

 

خنده هایت لذت مهمانی یک حاکم است

 

 

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

 

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است

 

 

زیر دین سرمه دان ها چشم هایت را نبر

 

سرمه ی چشمان تو بی سرمه ها هم دائم است

 

 

مزه ی سیب لبم را بار دیگر مزه کن

 

فرض کن شیطان از اعمال قدیمش نادم است

 

 

قلب خود را پیش تو جا می گزارم خوب من

 

بازگشت از راه رفته گهگداری لازم است

 

 

امیر سهرابی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 12:7 توسط علی | |

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد


آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 


تو که نزدیک تر از من به منی می دانی


دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 


هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

 


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق


بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را


غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

 

 

علی احمدی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:52 توسط علی | |

با نگاهت اجتماع کافری تشکیل شد
هیئتی از فرقه های دلبری تشکیل شد

مردم از خانه برای دیدنت بیرون زدند
سازمان رسمی گردشگری تشکیل شد

ماده گرگ چشمهایت آنقدر کشته گرفت
در مسیرت دادگاه کیفری تشکیل شد

آنقدر مردان بیچاره گرفتارت شدند
مجمع لغو طلاق محضری تشکیل شد

عاشقیدن جوری از زیبایی ات معنا گرفت
که گروه جعل های مصدری تشکیل شد

با تو زیبایی شناسی در هنر تغییر کرد
مکتب امپرسیون روسری تشکیل شد

آمدی از خانه بیرون باز دعوا شد سرت
اخم کردی دسته های شرخری تشکیل شد

عده ای می خواستند از جنس تو صحبت کنند
انجمن های زبان زرگری تشکیل شد

سیب سرخم ! شاخه ات افتاد در دست شغال
باز هم دنیایی از دیو و پری تشکیل شد...

 

علی صفری

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:23 توسط علی | |

در مدرسه از نشاطمان کم کردند

 

از فرصت ارتباطمان کم کردند

 

 

  وقتی که بهم عشق تعارف کردیم

 

 از نمره انضباطمان کم کردند 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:4 توسط علی | |

روسری وا می کنی ، خورشید عینک می زند !

 

دسته گل غش می کند ، پروانه پشتک می زند 

 

  

کفش در می آوری ، قالی علامت می دهد !

 

جامه از تن می کَنی ، آیینه چشمک می زند !

 

 

 هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود

 

گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند !

 

  

میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند

 

آنطرف کتری به پای خویش فندک می زند !

 

 

روبرویم می نشینی ، جشن بر پا می شود

 

صندلی دف می نوازد ! ، میز تنبک می زند !

 

  

درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند 

 

پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند !

 

 

عشق من! این روزها با اینکه درگیر توام

 

باز هم قلبم برای قبلها لک می زند !

 

 

 زندگی گر چه برای پر زدن می سازدش

 

عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند !

 

 

 عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد 

 

گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند !

 

  

باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و

 

حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند

 

 

"غلامرضا طریقی"

 

نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:34 توسط علی | |

 

یارِ من آمد و بر صراحی اش نقشِ نگار
گوشه ی زلف کَجَش غنچه ای از نوع دیار


نرگسش برق نگاهی که به جان بود اثر
چو خدنگی که زِ ابروی خَمَش برده به کار


آن چنان بر دل زارم زد و از شوخی او
که دو صد قطره یِ خون از سرتیرش شده دار


جام از لعل لبش پُر زِمی ناب نمود
تا دهد کام دلم را که دهم جان به نثار


آتشم زد به سر و اشک به دامان لغزید
همچو شمعی که در آورد ز پروانه دَمار


شوری اشکم از آن بود که یار نمکین
در برم بود كه، جویی به مبان گُهسار


در گلستان همه گلها به هوا خواهی وی
جام بر دست و به بالاش سرود این اشعار


یا رب این رقص سماوی که به گلهاست عیان
من ندانم که به شوق تو بود ،یا، زِ، نگار


این همه شور و شعف کز سخنم می بینی
مستی شعر و غزل برده زِ من دین و خمار


این روندی که ز "یکتا "سخن نغز رَوَد 
تحفه اکسیر حیاتی است که دادش دادار

 

سیدعلی کوچکیان 

 

با تشکر از دوستی که این شعر را ارسال نمودند 

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:29 توسط علی | |

 

این،یک جنون منطقیست که می خواهمت هنوز

حسی به غیرِعاشقیست که می خواهمت هنوز

 

شاید فریب آینه ست که تکرارمی شود

این هم دروغ صادقیست که می خواهمت هنوز

 

تا مرز لمس جسم توست حضور کویریت

حتما دلت شقایقیست که می خواهمت هنوز

 

وقت گرفتن دلیست که از من ربوده ای

شوق قصاص سارقیست،که می خواهمت هنوز

 

هنگام انتخاب توست،اگرخواستی بمان

این آخرین دقایقیست که می خواهمت هنوز    -

 

 

افشین یداللهی

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:26 توسط علی | |

بــــاز بـه بـاد مـی دهـی زلــف به هــم تنيـده را

 

بــاز شــکار مـــی کنـــی مــرغ قفـــس نديـده را

 


جام مــــدام مــی دهــی فــارغ بــی خيـــــال را


مـنــع شراب مـی کــنی عاشـق غم چشيده را




*تا بــه کنــار بودی ام ، بــود بـه جـان قـــرار دل*


رفـــتی و بـــردی از بـــرم خـــاطــر آرمــــيـده را




ای که قمار عشق خود با همه هستی ام کنی 


خــود بــه تـنـم نـمــوده ای پــــيرهـن دريــده را !




تـا کــه مگـــر گـذر کـــنی بر ســر کــوی تنگِ دل


خــاک ره تــو می کنـــم ديـــده هـــجر ديـــده را




مـــاه بــه عشق روی تو خانه بـه دوش می رود


مــهــر تــو بـــاز مـی کـنـــد ديــده آرمـيــده را

 


*وه چـه شـود اگر شبی بر لب من نــهی لبـی


تـا به لب تو بســپرم جــان بـه لــب رسيـــده را*




¤ عشــق ¤ دوبـاره از وطن رفـت بـه چين زلف او


بـــاز رهــا نــمی کند زلــف بــه هــم تــنــيــده را

 

 

شاعر ؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:29 توسط علی | |

صوتت - اگر چه حنجره ات ساز بادي است-
يادآور صداي سه تار "عبادي" است!

 

اندام تو ميان كمربند كافرت
چون شِعب، در محاصره ي اقتصادي است!

 

رنگين كمان به پيروي از ابروان تو
پيوسته در تصور من، نوك مدادي است

 

هر جمعه شب، به عشق تو تا مسجد آمدن
مثل نماز جمعه سياسي - عبادي است!

 

آغوش من براي هميشه از آنِ توست
سلول تنگ سينه ي من، انفرادي است!

 

با اينكه با تو زندگيِ نوح هم كم است
بي تو همين دو نصف نفس هم زيادي است!

 

همراه من بمان كه به ناباوران عشق
ثابت كنيم شاكله ي عشق، شادي است

 

ثابت كنيم گسترش عشق در جهان
واجب تر از مبارزه با بي سوادي است

 


شعر از غلامرضا طریقی

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:25 توسط علی | |

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند

چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

 

 

بانو...به بی قراری شاعر ببخش اگر

این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

 

 

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران

لبخندهات...حس نجیب زیارتند

 

 

دور از نگاه سرد جهان...دست های من

با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

 

 

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد

از حرف دل پُرند...اگر بی شکایتند

 

 

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش

دلشوره های هرشبم از روی عادتند

 

 

هی کوچه...کوچه...کوچه...به پایان نمی رسم

شب های سرد و ابری من بی نهایتند

 

 

اصغر معاذی

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:51 توسط علی | |

 

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

باده خوب است به اندازه مهیا بشود

 

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همه جا هلهله برپا بشود

 

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیه پیدا بشود

 

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی موی تو دعوا بشود

 

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمان تو افشا بشود

 

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگر وا بشود

 

حیف ! یک کوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود

 

امیرتوانا

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:10 توسط علی | |

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجیب خودتان را گرفته اید

 

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان کـــــه دهان را گرفته اید

 

با چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی ست
از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید

 

خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهـــــــــان را گرفته اید؟

 

خانم ! شما که درس نخواندید ....پس کجا
کی دکترای زخــــــــــــــــم زبان را گرفته اید

 

خانم! جواب نامه ندادید بس نبود؟
دیگر چـــــــرا کبوترمان را گرفته اید

 

خانم! عجالتا برویم آخــــــــــــــــر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

 

 از : سید مهدی موسوی

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:6 توسط علی | |

 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

 سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری

 

مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری

 

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

 

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟

 

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری

 

زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

 

کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری

 

آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری

 

لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری

 

این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به  درک  با  خودت  آن  را  نبری یا ببری

 

شهراد میدری

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:55 توسط علی | |

بگذر شبی شبیه نسیم از جهان من
بگذار تا ورق بخورد داستان من


من باغم و تو روح بهاری ؛حلول کن !
در شاخه های خشک خزان در خزان من


من ذره ام بچرخ و مرا آفتاب کن!
ای گرد باد نرم تنت نردبان من


آن قدر سعدیم که تو شیراز من شوی
زاینده رود هستم اگر اصفهان من


باغ ستاره های تراشیده از بلور
مشتی بریز در سبد آسمان من


یک لحظه با تو بودن من قدر سالهاست
ای بی غروب خاطره ی جاودان من .........

 

 

محمدحسین صفاریان

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ساعت 11:28 توسط علی | |

 

بوی ترانه های ازل می دهد لبت
خوش باش خوش ، که طعم عسل میدهد لبت

 

لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است
بوی سبوی عزوجل میدهد لبت

 

بگشای آن طراوت فرزانه را که باز
ما را شبانه ذوق غزل میدهد لبت

 

الله اکبر از تو که با خمر بوسه ای
معنای ناب خیر العمل میدهد لبت

 

گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است
بوی ترانه های ازل میدهد لبت

 

 

علی هوشمند

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 12:18 توسط علی | |

قرار بود که ما راهمان به هم بخورد

که سر نوشت دو تا بی نشان به هم بخورد

 

قرار بود میان نگاه های غریب

نگاه ما دو نفر ناگهان به هم بخورد

 

بیا اگرچه نخواهند ما به هم برسیم

بیا که توطئه دوستان به هم بخورد

 

و فارغ از همه پلکی به هم نگاه کنیم

به این امید که پلک زمان به هم بخورد

 

چه می شود که لبالب شویم از بوسه؟

لبان خسته ی ما توامان به هم بخورد؟

 

تو خود زمین و زمان را به هم زدی ای شیخ

چه می شود که دوتا استکان به هم بخورد

 

اگرچه در وسط زاغها بیا بپریم

که رسم کهنه این آسمان به هم بخورد

 

نوشته اند به پامان فراق را اما

بیا که آخر این داستان به هم بخورد

 

علی ارجمند

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:27 توسط علی | |

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بــر لب!

چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!
عجب فـرشته بـا مزّه ای ست لامصّب!

جلو نرو کـه به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!

چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چــقـدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب

کدام آتش عـــاشق بــــه روح من پیچید؟
که سوخت پیرهن خواب های من از تب!

که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست
کـه فکر می کند این روزها به تــو اغلـب

که چشم های ِ سیاه ِ قشنگ ِ خیس ِ بد ِ...
کــه عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب!

ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا
اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب

غــــزل تمام شده، وقت نحس بیداری ست
تو تازه می رسی از راه خانم ِ... چه عجب!!

سید مهدی موسوی

نوشته شده در جمعه دهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 17:12 توسط علی | |

 

من ندانم که کیم

من فقط میدانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

 

حمید مصدق 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:41 توسط علی | |

مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود

تو تر کنی لب و این شعر، شعر تر بشود

 

قسم به موی تو حالم گرفته است امشب

مگر تو روی بگردانی و سحر بشود

 

"کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن"

اگرچه فتنه و آشوب بیشتر بشود

 

چه می‌شود که برقصی به وزن این غزلم

چه می‌شود که همین شعرْ پرده‌در بشود

 

چه می‌شود که تو بانوی شعر من باشی

تمام شهر ازین راز باخبر بشود

 

گره ز بخت غزل‌های من گشوده شود

گره ز ابروی ناز تو باز اگر بشود

 

تو خواب نازی و من خیره در تبسم تو

بخند تا غزلم عاشقانه‌تر بشود

 

بهمن صباغ زاده 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 12:47 توسط علی | |

چــه قدر بــوی تو خوبست ... بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت


چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت


ولــی بــــه خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت


که با دو دست برایم دو بال بگذاری
بــه جای روشنی بالهای خاموشت


کـــه آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت


آهــــای روسریت آفتــــاب تابستـان!
شکوفه تاج سر تو . بنفشه تن پوشت


بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست
بهشت بــــــــاغ بزرگیست : بـــــاغ آغـــوشت


بهشت اول و آخــــر گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت!

 

 نغمه مستشارنظامی 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 9:44 توسط علی | |

 

بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی

 

بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی

 

دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی

 

با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی که دو رنگ است ولی

 

درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی

 

دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی

 

خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی

 

بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی

 

سجاد صادقی 

 

نوشته شده در جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت 0:7 توسط علی | |

 

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند 


پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند 

 


 مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد 


که روی آینه جای نفس نمی ماند 

 


طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند 


که عشق جز به هوای هوس نمی ماند  

 


مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان  


که این طبیب به فریادرس نمی ماند  

 


من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم 


قطار منتظر هیچ کس نمی ماند  

 

 

فاضل نظری 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 11:0 توسط علی | |

جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام

 از من چه خواستی که اجابت نکرده ام

 

حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی

من که خدا نکرده جنایت نکرده ام

 

حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را

یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام

 

گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم

اما ببخش گاه رعایت نکرده ام

 

بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی

با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام

 

در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟

کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام

 

مسلم محبی 

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 12:44 توسط علی | |

 

 بی نظیر است جهان لحظه ی خندیدن تو

غنچه در حسرت یک مرتبه گل چیدن تو

 

شرم دارد پری از آنکه تو رویش بینی

حوریان بی خود و سرمست ، خرامیدن تو

 

ابرها بارور شادی دیدار تواند

باغ ها منتظر لحظه ی باریدن تو

 

تو به رخساره ی خود رنگ خدایی داری

هر بت آهسته به دنبال پرستیدن تو

 

دانی این زردی رخساره ی خورشید ز چیست ؟

در هراس است ز یک لحظه ی تابیدن تو

 

شعر : جواد مزنگی 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 22:1 توسط علی | |

كسي كه طعم زبان عسل نمي‌فهمد
تو هرچه هم كه بخوانی غزل، نمي‌فهمد

 

حكايت " نرود ميخ آهنين در سنگ "
نگو به سنگ، كه ضرب‌المثل نمي‌فهمد

 

كسي كه صنعت تشبيه را نمی‌داند
ركوع ماه و طواف زحل نمی‌فهمد

 

ميان آينه و آب و شانه و گيسو
لطيفه‌اي است كه آن را كچل نمي‌فهمد

 

حديث درد به پايان نمي‌رسد اما
هزار حيف كه اين را اجل نمی‌فهمد



سيد مرتضی كرامتی

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 20:19 توسط علی | |