بــــاز بـه بـاد مـی دهـی زلــف به هــم تنيـده را

 

بــاز شــکار مـــی کنـــی مــرغ قفـــس نديـده را

 


جام مــــدام مــی دهــی فــارغ بــی خيـــــال را


مـنــع شراب مـی کــنی عاشـق غم چشيده را




*تا بــه کنــار بودی ام ، بــود بـه جـان قـــرار دل*


رفـــتی و بـــردی از بـــرم خـــاطــر آرمــــيـده را




ای که قمار عشق خود با همه هستی ام کنی 


خــود بــه تـنـم نـمــوده ای پــــيرهـن دريــده را !




تـا کــه مگـــر گـذر کـــنی بر ســر کــوی تنگِ دل


خــاک ره تــو می کنـــم ديـــده هـــجر ديـــده را




مـــاه بــه عشق روی تو خانه بـه دوش می رود


مــهــر تــو بـــاز مـی کـنـــد ديــده آرمـيــده را

 


*وه چـه شـود اگر شبی بر لب من نــهی لبـی


تـا به لب تو بســپرم جــان بـه لــب رسيـــده را*




¤ عشــق ¤ دوبـاره از وطن رفـت بـه چين زلف او


بـــاز رهــا نــمی کند زلــف بــه هــم تــنــيــده را

 

 

شاعر ؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 22:29 توسط علی | |

صوتت - اگر چه حنجره ات ساز بادي است-
يادآور صداي سه تار "عبادي" است!

 

اندام تو ميان كمربند كافرت
چون شِعب، در محاصره ي اقتصادي است!

 

رنگين كمان به پيروي از ابروان تو
پيوسته در تصور من، نوك مدادي است

 

هر جمعه شب، به عشق تو تا مسجد آمدن
مثل نماز جمعه سياسي - عبادي است!

 

آغوش من براي هميشه از آنِ توست
سلول تنگ سينه ي من، انفرادي است!

 

با اينكه با تو زندگيِ نوح هم كم است
بي تو همين دو نصف نفس هم زيادي است!

 

همراه من بمان كه به ناباوران عشق
ثابت كنيم شاكله ي عشق، شادي است

 

ثابت كنيم گسترش عشق در جهان
واجب تر از مبارزه با بي سوادي است

 


شعر از غلامرضا طریقی

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 18:25 توسط علی | |

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند

چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

 

 

بانو...به بی قراری شاعر ببخش اگر

این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

 

 

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران

لبخندهات...حس نجیب زیارتند

 

 

دور از نگاه سرد جهان...دست های من

با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

 

 

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد

از حرف دل پُرند...اگر بی شکایتند

 

 

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش

دلشوره های هرشبم از روی عادتند

 

 

هی کوچه...کوچه...کوچه...به پایان نمی رسم

شب های سرد و ابری من بی نهایتند

 

 

اصغر معاذی

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 23:51 توسط علی | |

 

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

باده خوب است به اندازه مهیا بشود

 

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همه جا هلهله برپا بشود

 

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیه پیدا بشود

 

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی موی تو دعوا بشود

 

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمان تو افشا بشود

 

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگر وا بشود

 

حیف ! یک کوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود

 

امیرتوانا

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 13:10 توسط علی | |

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجیب خودتان را گرفته اید

 

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان کـــــه دهان را گرفته اید

 

با چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی ست
از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید

 

خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهـــــــــان را گرفته اید؟

 

خانم ! شما که درس نخواندید ....پس کجا
کی دکترای زخــــــــــــــــم زبان را گرفته اید

 

خانم! جواب نامه ندادید بس نبود؟
دیگر چـــــــرا کبوترمان را گرفته اید

 

خانم! عجالتا برویم آخــــــــــــــــر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

 

 از : سید مهدی موسوی

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 13:6 توسط علی | |

 

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

 سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری

 

مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری

 

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

 

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟

 

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری

 

زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

 

کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری

 

آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری

 

لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری

 

این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به  درک  با  خودت  آن  را  نبری یا ببری

 

شهراد میدری

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 0:55 توسط علی | |

بگذر شبی شبیه نسیم از جهان من
بگذار تا ورق بخورد داستان من


من باغم و تو روح بهاری ؛حلول کن !
در شاخه های خشک خزان در خزان من


من ذره ام بچرخ و مرا آفتاب کن!
ای گرد باد نرم تنت نردبان من


آن قدر سعدیم که تو شیراز من شوی
زاینده رود هستم اگر اصفهان من


باغ ستاره های تراشیده از بلور
مشتی بریز در سبد آسمان من


یک لحظه با تو بودن من قدر سالهاست
ای بی غروب خاطره ی جاودان من .........

 

 

محمدحسین صفاریان

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 11:28 توسط علی | |

 

بوی ترانه های ازل می دهد لبت
خوش باش خوش ، که طعم عسل میدهد لبت

 

لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است
بوی سبوی عزوجل میدهد لبت

 

بگشای آن طراوت فرزانه را که باز
ما را شبانه ذوق غزل میدهد لبت

 

الله اکبر از تو که با خمر بوسه ای
معنای ناب خیر العمل میدهد لبت

 

گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است
بوی ترانه های ازل میدهد لبت

 

 

علی هوشمند

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 12:18 توسط علی | |

قرار بود که ما راهمان به هم بخورد

که سر نوشت دو تا بی نشان به هم بخورد

 

قرار بود میان نگاه های غریب

نگاه ما دو نفر ناگهان به هم بخورد

 

بیا اگرچه نخواهند ما به هم برسیم

بیا که توطئه دوستان به هم بخورد

 

و فارغ از همه پلکی به هم نگاه کنیم

به این امید که پلک زمان به هم بخورد

 

چه می شود که لبالب شویم از بوسه؟

لبان خسته ی ما توامان به هم بخورد؟

 

تو خود زمین و زمان را به هم زدی ای شیخ

چه می شود که دوتا استکان به هم بخورد

 

اگرچه در وسط زاغها بیا بپریم

که رسم کهنه این آسمان به هم بخورد

 

نوشته اند به پامان فراق را اما

بیا که آخر این داستان به هم بخورد

 

علی ارجمند

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 0:27 توسط علی | |

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بــر لب!

چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!
عجب فـرشته بـا مزّه ای ست لامصّب!

جلو نرو کـه به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!

چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چــقـدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب

کدام آتش عـــاشق بــــه روح من پیچید؟
که سوخت پیرهن خواب های من از تب!

که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست
کـه فکر می کند این روزها به تــو اغلـب

که چشم های ِ سیاه ِ قشنگ ِ خیس ِ بد ِ...
کــه عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب!

ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا
اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب

غــــزل تمام شده، وقت نحس بیداری ست
تو تازه می رسی از راه خانم ِ... چه عجب!!

سید مهدی موسوی

نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 17:12 توسط علی | |

 

من ندانم که کیم

من فقط میدانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

 

حمید مصدق 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 0:41 توسط علی | |

مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود

تو تر کنی لب و این شعر، شعر تر بشود

 

قسم به موی تو حالم گرفته است امشب

مگر تو روی بگردانی و سحر بشود

 

"کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن"

اگرچه فتنه و آشوب بیشتر بشود

 

چه می‌شود که برقصی به وزن این غزلم

چه می‌شود که همین شعرْ پرده‌در بشود

 

چه می‌شود که تو بانوی شعر من باشی

تمام شهر ازین راز باخبر بشود

 

گره ز بخت غزل‌های من گشوده شود

گره ز ابروی ناز تو باز اگر بشود

 

تو خواب نازی و من خیره در تبسم تو

بخند تا غزلم عاشقانه‌تر بشود

 

بهمن صباغ زاده 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 12:47 توسط علی | |

چــه قدر بــوی تو خوبست ... بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت


چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت


ولــی بــــه خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت


که با دو دست برایم دو بال بگذاری
بــه جای روشنی بالهای خاموشت


کـــه آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت


آهــــای روسریت آفتــــاب تابستـان!
شکوفه تاج سر تو . بنفشه تن پوشت


بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست
بهشت بــــــــاغ بزرگیست : بـــــاغ آغـــوشت


بهشت اول و آخــــر گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت!

 

 نغمه مستشارنظامی 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 9:44 توسط علی | |

 

بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی

 

بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی

 

دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی

 

با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی که دو رنگ است ولی

 

درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی

 

دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی

 

خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی

 

بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی

 

سجاد صادقی 

 

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 0:7 توسط علی | |

 

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند 


پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند 

 


 مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد 


که روی آینه جای نفس نمی ماند 

 


طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند 


که عشق جز به هوای هوس نمی ماند  

 


مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان  


که این طبیب به فریادرس نمی ماند  

 


من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم 


قطار منتظر هیچ کس نمی ماند  

 

 

فاضل نظری 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 11:0 توسط علی | |

جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام

 از من چه خواستی که اجابت نکرده ام

 

حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی

من که خدا نکرده جنایت نکرده ام

 

حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را

یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام

 

گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم

اما ببخش گاه رعایت نکرده ام

 

بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی

با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام

 

در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟

کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام

 

مسلم محبی 

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 12:44 توسط علی | |

 

 بی نظیر است جهان لحظه ی خندیدن تو

غنچه در حسرت یک مرتبه گل چیدن تو

 

شرم دارد پری از آنکه تو رویش بینی

حوریان بی خود و سرمست ، خرامیدن تو

 

ابرها بارور شادی دیدار تواند

باغ ها منتظر لحظه ی باریدن تو

 

تو به رخساره ی خود رنگ خدایی داری

هر بت آهسته به دنبال پرستیدن تو

 

دانی این زردی رخساره ی خورشید ز چیست ؟

در هراس است ز یک لحظه ی تابیدن تو

 

شعر : جواد مزنگی 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 22:1 توسط علی | |

كسي كه طعم زبان عسل نمي‌فهمد
تو هرچه هم كه بخوانی غزل، نمي‌فهمد

 

حكايت " نرود ميخ آهنين در سنگ "
نگو به سنگ، كه ضرب‌المثل نمي‌فهمد

 

كسي كه صنعت تشبيه را نمی‌داند
ركوع ماه و طواف زحل نمی‌فهمد

 

ميان آينه و آب و شانه و گيسو
لطيفه‌اي است كه آن را كچل نمي‌فهمد

 

حديث درد به پايان نمي‌رسد اما
هزار حيف كه اين را اجل نمی‌فهمد



سيد مرتضی كرامتی

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 20:19 توسط علی | |

پنهان مشو كه روي تو بر ما مبارك است

نَظّار‌ه‌ي تو بر همه جان ها مبارك است


يك لحظه سايه از سر ما دور تر مكن

دانسته ‌يي كه سايه‌ي عنقا مبارك است

 

اي نو بهار حسن بيا كان هواي خوش

بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارك است


بر خاكيان جمال بهاران خجسته باد

بر ماهيان تپيدن دريا مبارك است


دل را مجال نيست كه از ذوق دم زند

جان سجده مي كند كه خدايا مبارك است

 

مولانا

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 1:23 توسط علی | |

زیباتر از نگاه تو هرگز ندیده ام
کاین گونه از تمامی مردم بریده ام

هی فکر میکنم که در این روزهای تلخ
نام ترا چگونه و از کی شنیده ام

باز از میان این همه اسم تصنعی
خطی به دور اسم قشنگت کشیده ام

خطی بدور اسم تو ای مهربان ترین
یعنی ترا برای خودم برگزیده ام


دردوره ای که هرکه به فکرغنیمتی ست
عشق ترا به قیمت جانم خریده ام


حمدالله لطفی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 22:19 توسط علی | |

مغرور طول عمر مشو نصف او شب است
وآن نصف روز هم همه در محنت و تب است


ساقــــی بیار بادۀ گـــــل فام عافـــــیت 
کاین جان عاریت شده هر لحظه بر لب است 

 

سهوالقلم نداشت چو آن منشی نخست
هر فصل از این کتاب که بینی مــــبوب است 

 

فرصت چو اندک است بپا خیز کار کن 
بنگر چسان بکار تو خورشید و کوکب است 

 

معمار قصر کون چه نقش بدیع ساخت 
هر کس که این بدیع شناسد مؤدب است

 


غوغای دهر نیست بجز خواهشات نفس 
گر فتنه در ممالک و تفریق مشرب است

 


آیا چسان ز نالۀ زن بیوه آگه است 
آن مست جام عیش که مرور منصب است

 

غفلت بسی خطا است ز ایتام خشک لب
ای آنکه خون خلق تو را باد غب غب است

 


صوفی تو چند روز خدا را کنار باش
مردم گرسنه اند تو را جنگ مذهب است

 


بلخی اگر چه دعوی آزادگی بسی است
آزاد نیست آنکه بوجدان مــعــــذب است

 



"علامه شهید سید اسماعیل بلخی "

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 23:38 توسط علی | |
 

 

بگذار با صفای تو من زندگی کنم

 در گوشه ی صدای تو من زندگی کنم

 

پیش از تو بی بهانگی ام مثلِ مرگ بود

بگذار تا برای تو من زندگی کنم

 


من هر چه دیده ام،همه نیرنگ و رنگ و ننگ 

بگذار با وفای تو من زندگی کنم

 


پیش از تو،شوق زندگی از دست رفته بود

بگذار پا به پای تو من زندگی کنم

 


دنیایی از طراوت و دریایی از صفا

ای کاش در هوای تو من زندگی کنم

 

 

شاعر : سهیل محمودی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 19:4 توسط علی | |

 

ای خوش آنروزی که ما هم عشق یاری داشتیم

 

چشم بر روی نگار گلعذاری داشتیم

 

یاد آن شبها که با آواز شورانگیز یار

 

ناله های سوزناک از سیم تاری داشتیم

 

غافل از اشکی که باید ریخت در شبهای هجر

 

خنده ی مستانه ی دیوانه واری داشتیم

 

ای جوانی زود رفتی از کفم یادت بخیر

 

تا تو بودی پیش خوبان اعتباری داشتیم

 

ما که امروز این چنین از چشم یار افتاده ایم

 

روزگاری سر بر آغوش نگاری داشتیم

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 0:27 توسط علی | |

صدایی به رنگ صدای تو نیست

به جز عشق-نامی برای تو نیست

 

شب و روز تصویر موعود من

در آیینه جز چشم های تو نیست


تن جاده از رفتنت جان گرفت

رگ راه جز رد پای تو نیست

 

مزار تو بی مرز و بی انتهاست

تو پاکی و این خاک جای تو نیست

 

به تشییع زخم تو آمد بهار

که جز سبز-رخت عزای تو نیست


کسی کز پی اهل مرهم رود

دگر شیعه زخم های تو نیست


به آن زخم های مقدس قسم

که جز زخم مرهم برای تو نیست


قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 22:39 توسط علی | |

بوسیدمت که ببینم چه می شود

با بوسه های تو دینم چه می شود

 

بوسیدمت که ببینم زمان عشق

تکلیف شک و یقیینم چه می شود

 

این پل که بین مجاز و حقیقت است

در آسمان و زمینم چه می شود

 

با دست عقل که چیزی نمی شود

پای دلم بنشینم چه می شود؟!

 

شاعر ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 14:31 توسط علی | |

ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه

خراب انگیز من با وعده‌ای شادم کند یا نه

 

خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمی‌یابم

لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه

 

من از یاد عزیزان یکنفس غافل نیم اما

نمیدانم که بعد از من کسی یادم کند یانه

 

صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل

که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یا نه

 

رهی از گفته‌ام خون میچکد اما نمیدانم

که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه

 

رهی معیری

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 15:56 توسط علی | |

ای که شب در مردمک های تو یلدایی تر است

خنده هایت راز و لبهایت معمـــــــــایی تر است

 

با نگاهت شمس تبـــــریزی ترین داغ دلــــــــم


چشمهایم بلــــخ و لبهایم بخارایــــی تر است

 

در تـــــب آغوش تو  بالا و پاییــــــن مـــــی پــرم

رقص ماهی بر تن ساحل تماشــــایی تر است

 

باز هم پیراهنـــت را حسن یوســـف می زنی؟

خواهش دستان من امشب زلیخایــی تر است

 

بانو تکتم حسینی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 12:50 توسط علی | |

رو سوی باغ چون من و بلبل گذاشتیم

 

حسن ترا مسابقه با گل گذاشتیم

 

بلبل نبود عاشق گل ، این کلاه را

 

ما دوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم

 

شاعر : ؟

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 10:55 توسط علی | |

می‌خواهم و میخواستمت، تا نفسم بود

میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

 

عشق تو بسم بود، که این شعلهٔ بیدار


روشنگر شب های بلند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت


غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر


تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

 

باﷲ، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست


حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود

 

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

 

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

 

شاعر : زنده یاد فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 13:6 توسط علی | |

 

تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن

 

در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد

 

 

لبی بزن به شراب من ای شکوفه بخت

 

که می خوش است که با بوی گل درآمیزد

 

 

شاعر : زنده یاد فریدون مشیری

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 10:21 توسط علی | |