به التهاب لبانت چرا امان بدهم؟


دوباره چند دقیقه به تو زمان بدهم؟

 


گلم بیا که تو مسئول درد های منی


چقدر درد دلم را به این و آن بدهم؟

 


تمام دار و ندارم تویی عزیز دلم


چه جور سهم خودم را به دیگران بدهم

 


جلوی ماه نگاه تو کور خواهد شد


اگر به چشم حسودان تو را نشان بدهم

 


تو "اعتبار بزرگ غزل سرودنم" ی!


بیا که بین غزل ها خودی نشان بدهم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:34 توسط علی | |

چه خبر ؟  آه  نپرسید  خبر دست شماست


خبر عالم و آدم همه در دست شماست

 

یك نفر هست كه گم كرده دلش را  ، آن را


به خودش پس بده بیزحمت اگر دست شماست

 

هی نگویید شما دست ندارید در آن


كه همه زیر سر دست  زبردست  شماست

 

ابر و باد و مه و خورشید و من و چرخ و فلك


آه بانو ! نفس چند نفر دست شماست؟

 

واقعاً باقی تقدیر رقم خورده ی من


چقدر دست قضا و چقدر دست شماست؟

 

دوست دارید غزل های مرا لال كنید ؟


ولی این چشمه خدایی است ، مگر دست شماست ؟

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:21 توسط علی | |

محصورِ غمِ خفته‌ چشمان تو بودم


من «موسوی» بسته بزندان تو بودم


چون شیر شجاعی بخروشیدن و از صدق


من «مهدی کروبی» دستان تو بودم



با گریه‌ تو خون به دلم میشود و باز


من «کاظم صدّیقی» احزان تو بودم



تا باز تو تأیید کنی، عاشقیم را


من «جنّتی» گوش به فرمان تو بودم



در کینه و خشم تو اِذا زُلزِلَت الارض


من «خاتمی» سیّد خندان تو بودم



اعدام شدم وقت سحر با لب خونین


من کشته‌ی «خلخالی» دندان تو بودم



با دلبریت شهره‌ آفاق شدی ، من


«مصباح» پس پرده‌ پنهان تو بودم



باید چه کنم مصلحتت نیست، نظامم


من «هاشمی» جمله‌ ارکان تو بودم



بی مهر و وفا و کرم و لطف تو ایجان


من آن «وطن» بی سر و سامان تو بودم

 



هادی یزدانی

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:59 توسط علی | |

خستگی بعدِ کار می چسبد
چُرتِ بعد از ناهار می چسبد

بعدِ یک هفته کار و جان کندن
یک سونای بخار می چسبد

ظهر خرداد با لبی تشنه
آب یخ با تغار می چسبد

من نخوردم ولی یکی می گفت
خوردن خاویار می چسبد

زندگی هر کجای این دنیا
با دو میلیون دلار می چسبد

پول یارانه را که می ریزند
کل آن را درآر می چسبد

هر کجای جهان و در هر سن 
دلبری در کنار می چسبد

ازدواج اتفاق شیرینی است
زن گرفتن دوبار می چسبد

من به یک بار قانعم اما
طبق قرآن چهار می چسبد

موقعی که هزار غم داری
یک جوک خنده دار می چسبد

توی این کشور گل و بلبل
شعر بیش از شعار می چسبد

با همین شعرهای ما حتی
تلخی روزگار می چسبد

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:3 توسط علی | |

روزه ام را باز با آغوش تو وا می کنم
تا سحر چشمان مستت را تماشا می کنم

بی مهابا صورت ماه تو را می بوسم و
از همین امروز عید فطر برپا می کنم

چشم و گوش  و بینی  و لب را به دنیا بسته ام
تشنـه ی عشـق تـوام  اما مدارا می کنم

در نماز ظهر رکعتهای من گم می شود
عصر ها خود را در آغوش تو پیدا می کنم

ای عزیزان زندگی کاری که با یوسف نکرد
من پس از افطار آن را با زلیخا می کنم

روزه دارم هر چه می بینم دلم لک می زند
بین این مو گنـدمیــها یاد حــوا می کنـم

هر که می آید نویدم می دهد عاشق شوم
تا برای عشق جایی نیست ، بی جا می کنم

در خیابان دختران خوب می بینم ولی
بــا زبــان روزه ام استـغـفــرالا می کنـم

روزه ی مریم نشسته بر لب معشوقه ام
آخرش یک روز من این روزه را وا می کنم

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:28 توسط علی | |

 

زیباتر از نگاه تو هرگز ندیده ام

 

کاین گونه از تمامی مردم بریده ام



هی فکر میکنم که در این روزهای تلخ


نام ترا چگونه و از کی شنیده ام



باز از میان این همه اسم تصنعی


خطی به دور اسم قشنگت کشیده ام



خطی بدور اسم تو ای مهربان ترین


یعنی ترا برای خودم برگزیده ام



دردوره ای که هرکه به فکرغنیمتی ست


عشق ترا به قیمت جانم خریده ام

نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:41 توسط علی | |

 يك روز حرف هاي تو فرياد مي شود

تاريخ از محاصره آزاد مي شود

 

تاريخ يك كتاب قديمي ست كه در آن

از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

 

از من گرفت دختر خان هرچه داشتم

تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود

 

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن

موساي قصه هاي تو نوزاد مي شود

 

بلقيس! ما به ملك سليمان نمي رسيم

از تاج و تخت قسمت ما باد مي شود

 

اي ابروان وحشي تو لشكر مغول

پس كي دل خراب من آباد مي شود

 

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به خنده هاي تو معتاد مي شود

  

آرش پورعليزاده ـ رشت

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:59 توسط علی | |

دلم خوش است که این شهر ، شهر قرانی ست 

و دین مردم  این منطقه مسلمانی ست 

 

نمازخانه فراوان ، نمازخوان اندک 

تعجب من ازین داغهای پیشانی ست 

 

کسی که قوم رئیس است حکم او رسمی

و حکم دیگر اعضا همیشه پیمانی ست 

 

سرایدار اداره ، لیسانس تاریخ است 

رئیس ، دیپلمه از رشته های انسانی ست 

 

برای اینکه به یک پست خوبتر برسی 

ملاک حفظ دوتا سوره با روانخوانی ست 

 

و طرحهای زمین خورده علتش این است

که کار اکثر مسئولها سخنرانی ست 

 

دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت 

علاج پول اضافیش ، مکه درمانی است 

 

همیشه مثل گداها لباس می پوشد 

برای اینکه بگوید که وضع بحرانی ست 

 

اگرچه خانه اش از بافتهای فرسوده ست 

ولی برای حسینیه ساختن ، بانی ست 

 

برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو 

بزن به اینه با سنگ ، سنگ مجانی است 

 

دلم خوش است به داغی که روی پیشانی ست 

دلم خوش است که این شهر ، شهر قرانی ست 

 

مصطفی علوی 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:17 توسط علی | |

ز باغ پيرهنت چون دريچه ها وا شد

 

بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 

 

  رها زسلطه ي پاييز در بهار اتاق

 

 گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 

 

 به ديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 

 و چشم ها همه سر تا به پا تماشا شد

 

 

 تمام منظره پوشيده از تو شد يعني

 

 جهان به چشم دل من دوباره زيبا شد

 

 

 زمانه ريخت به جامم هر آنچه تلخانه

 

 به نام تو كه در آميختم گوارا شد

 

 

 فرشته ها تو و من را به نشان دادند

 

 ميان زهره و ماه از تو گفتگو ها شد

 

 

 تنت هنوز به اندازه اي لطافت داشت

 

 كه گل در آينه از ديدنش شكوفا شد

 

 

قرار نامه ي وصل من و تو بود آنكه

 

 به روي شانه ي من با لب تو امضا شد

 

 

شادروان حسين منزوي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:4 توسط علی | |

مانند یک بهار…. مانند یک عبور….


از راه میرسی و مرا تازه میکنی 

 

همراه تو هزار عشق از راه میرسد

 

همراه تو بهار…

 

بر دشت خشک سینه من سبز میشود.


وقتی تو میرسی

 

 در کوچه های خلوت و تاریک قلب من

 

مهتاب میدمد…


وقتی تو میرسی…


ای آرزوی گم شده بغض های من…


من نیز با تو به عشق میرسم…

 

 

از صمیم قلب در این سال جدید برای همه شما خوبان : 

 

سربلندی ، شادکامی ، بهروزی

 

 و موفقیت آرزو میکنم .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:9 توسط علی | |

من به زخــم کسی نمک نــزدم

 

به کسی تاکنــون ، کلک نـــزدم

 


من همینم ، همیــن که می بینی

 

هیچ بــر چهــره ، صــورتک نزدم

 

 
بـاعــث اضطــرابِ گل نشـــدم
 
سنگ بــر بال شاپــرک نـــزدم
 

مــن مسیــح همیشـه مصلــوبم
 
گــر کتک خــورده ام ، کتک نزدم
 

پس چرا بر دلم نمک زده اند؟
 
من که بر زخـم کـس نمک نزدم
 
 

"فرشید یوسفی"
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:7 توسط علی | |

چه کسی روی ِ لبان ِ تو شکر ریخته است؟


قهوه ی ِ چشم ِ تو را باز قجر ریخته است؟

 

هدفش چیست از این تلخی و شیرینی ها؟


آنکه در خیر ِ عمل های ِ تو شر ریخته است

 

عاشـــــقت بوده خدا و به گمـــــانم قندیل


اشک ِ او بوده که از عصر ِ حجر ریخته است

 

گونه ی ِ ماه گُل انداخته با دستــــــــــانت


از هر انگشت ِ تو صد گونه هنر ریخته است

 

مستی ِ چشم ِ تو باید که چنیــن غرق کند


بس که انگــــور به دریای ِ خزر ریخته است

 

وای اگر خیره شود صاعقه ات میســــــوزم


روی کبریت ِ نگاه ِ تو خطـــــــر ریخته است

 

نیست قالیچه ای از موی ِ تو ابریشـــــم تر


پیش ِ پایت چقدر شانه به سر ریخته است

 

فتح ِ اندام ِ تو با هیچ رقم ممکـــــن نیست


اینهمه برف که بر کوه و کمـــر ریخته است

 

زل به هرکس بزنی کار ِ دلش ساخته است


روی ِ خط ِ مژه های ِ تو تبـــــــر ریخته است

 

سالها هم بروی باز شنیـــــــــــــــدن داری


در صدایت نفس ِ مرغ ِ سحــــر ریخته است

 

پُر شد از "ریخته" فنجان ِ ردیــــــــف ِ غزلم


نوش ِ جانت که فقط خون ِ جگر ریخته است

 



شهراد میدری

نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 22:7 توسط علی | |

اخم هایت خنجر فرمانروایی ظالم است

 

خنده هایت لذت مهمانی یک حاکم است

 

 

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

 

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است

 

 

زیر دین سرمه دان ها چشم هایت را نبر

 

سرمه ی چشمان تو بی سرمه ها هم دائم است

 

 

مزه ی سیب لبم را بار دیگر مزه کن

 

فرض کن شیطان از اعمال قدیمش نادم است

 

 

قلب خود را پیش تو جا می گزارم خوب من

 

بازگشت از راه رفته گهگداری لازم است

 

 

امیر سهرابی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 12:7 توسط علی | |

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد


آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 


تو که نزدیک تر از من به منی می دانی


دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 


هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

 


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق


بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را


غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

 

 

علی احمدی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:52 توسط علی | |

با نگاهت اجتماع کافری تشکیل شد
هیئتی از فرقه های دلبری تشکیل شد

مردم از خانه برای دیدنت بیرون زدند
سازمان رسمی گردشگری تشکیل شد

ماده گرگ چشمهایت آنقدر کشته گرفت
در مسیرت دادگاه کیفری تشکیل شد

آنقدر مردان بیچاره گرفتارت شدند
مجمع لغو طلاق محضری تشکیل شد

عاشقیدن جوری از زیبایی ات معنا گرفت
که گروه جعل های مصدری تشکیل شد

با تو زیبایی شناسی در هنر تغییر کرد
مکتب امپرسیون روسری تشکیل شد

آمدی از خانه بیرون باز دعوا شد سرت
اخم کردی دسته های شرخری تشکیل شد

عده ای می خواستند از جنس تو صحبت کنند
انجمن های زبان زرگری تشکیل شد

سیب سرخم ! شاخه ات افتاد در دست شغال
باز هم دنیایی از دیو و پری تشکیل شد...

 

علی صفری

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:23 توسط علی | |

در مدرسه از نشاطمان کم کردند

 

از فرصت ارتباطمان کم کردند

 

 

  وقتی که بهم عشق تعارف کردیم

 

 از نمره انضباطمان کم کردند 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:4 توسط علی | |

مغرور طول عمر مشو نصف او شب است
وآن نصف روز هم همه در محنت و تب است


ساقــــی بیار بادۀ گـــــل فام عافـــــیت 
کاین جان عاریت شده هر لحظه بر لب است 

سهوالقلم نداشت چو آن منشی نخست
هر فصل از این کتاب که بینی مــــبوب است 

فرصت چو اندک است بپا خیز کار کن 
بنگر چسان بکار تو خورشید و کوکب است 

معمار قصر کون چه نقش بدیع ساخت 
هر کس که این بدیع شناسد مؤدب است


غوغای دهر نیست بجز خواهشات نفس 
گر فتنه در ممالک و تفریق مشرب است


آیا چسان ز نالۀ زن بیوه آگه است 
آن مست جام عیش که مرور منصب است

غفلت بسی خطا است ز ایتام خشک لب
ای آنکه خون خلق تو را باد غب غب است


صوفی تو چند روز خدا را کنار باش
مردم گرسنه اند تو را جنگ مذهب است


بلخی اگر چه دعوی آزادگی بسی است
آزاد نیست آنکه بوجدان مــعــــذب است



"علامه شهید سید اسماعیل بلخی "

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:38 توسط علی | |
 

بگذار با صفای تو من زندگی کنم

 
در گوشه ی صدای تو من زندگی کنم

پیش از تو بی بهانگی ام مثلِ مرگ بود


بگذار تا برای تو من زندگی کنم


من هر چه دیده ام،همه نیرنگ و رنگ و ننگ 

بگذار با وفای تو من زندگی کنم


پیش از تو،شوق زندگی از دست رفته بود

بگذار پا به پای تو من زندگی کنم


دنیایی از طراوت و دریایی از صفا

ای کاش در هوای تو من زندگی کنم

 

شاعر : سهیل محمودی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 19:4 توسط علی | |

 

ای خوش آنروزی که ما هم عشق یاری داشتیم

 

چشم بر روی نگار گلعذاری داشتیم

 

یاد آن شبها که با آواز شورانگیز یار

 

ناله های سوزناک از سیم تاری داشتیم

 

غافل از اشکی که باید ریخت در شبهای هجر

 

خنده ی مستانه ی دیوانه واری داشتیم

 

ای جوانی زود رفتی از کفم یادت بخیر

 

تا تو بودی پیش خوبان اعتباری داشتیم

 

ما که امروز این چنین از چشم یار افتاده ایم

 

روزگاری سر بر آغوش نگاری داشتیم

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:27 توسط علی | |

صدایی به رنگ صدای تو نیست

به جز عشق-نامی برای تو نیست

شب و روز تصویر موعود من

در آیینه جز چشم های تو نیست


تن جاده از رفتنت جان گرفت

رگ راه جز رد پای تو نیست

مزار تو بی مرز و بی انتهاست

تو پاکی و این خاک جای تو نیست

به تشییع زخم تو آمد بهار

که جز سبز-رخت عزای تو نیست


کسی کز پی اهل مرهم رود

دگر شیعه زخم های تو نیست


به آن زخم های مقدس قسم

که جز زخم مرهم برای تو نیست


شعر........... زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:39 توسط علی | |

بوسیدمت که ببینم چه می شود

با بوسه های تو دینم چه می شود

 

بوسیدمت که ببینم زمان عشق

تکلیف شک و یقیینم چه می شود

 

این پل که بین مجاز و حقیقت است

در آسمان و زمینم چه می شود

 

با دست عقل که چیزی نمی شود

پای دلم بنشینم چه می شود؟!

 

شاعر ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 14:31 توسط علی | |

ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه

خراب انگیز من با وعده‌ای شادم کند یا نه

 

خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمی‌یابم

لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه

 

من از یاد عزیزان یکنفس غافل نیم اما

نمیدانم که بعد از من کسی یادم کند یانه

 

صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل

که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یا نه

 

رهی از گفته‌ام خون میچکد اما نمیدانم

که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه

 

رهی معیری

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:56 توسط علی | |

ای که شب در مردمک های تو یلدایی تر است

خنده هایت راز و لبهایت معمـــــــــایی تر است

 

با نگاهت شمس تبـــــریزی ترین داغ دلــــــــم


چشمهایم بلــــخ و لبهایم بخارایــــی تر است

 

در تـــــب آغوش تو  بالا و پاییــــــن مـــــی پــرم

رقص ماهی بر تن ساحل تماشــــایی تر است

 

باز هم پیراهنـــت را حسن یوســـف می زنی؟

خواهش دستان من امشب زلیخایــی تر است

 

بانو تکتم حسینی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:50 توسط علی | |

رو سوی باغ چون من و بلبل گذاشتیم

 

حسن ترا مسابقه با گل گذاشتیم

 

بلبل نبود عاشق گل ، این کلاه را

 

ما دوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم

 

شاعر : ؟

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:55 توسط علی | |

می‌خواهم و میخواستمت، تا نفسم بود

میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

 

عشق تو بسم بود، که این شعلهٔ بیدار


روشنگر شب های بلند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت


غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر


تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

 

باﷲ، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست


حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود

 

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

 

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

 

شاعر : زنده یاد فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:6 توسط علی | |

 

تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن

 

در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد

 

 

لبی بزن به شراب من ای شکوفه بخت

 

که می خوش است که با بوی گل درآمیزد

 

 

شاعر : زنده یاد فریدون مشیری

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:21 توسط علی | |
 
به گیسوان سیاهت کلاف می گویند

به شانه های بلند تو قاف می گویند

نشسته دشنه ی گیسو به زیر روسریت

حجــاب کن بـه حجابت غلاف مــی گویند

قبول کرده ام این را که عاشقت هستم

بـــه گریـــه های بلند اعتراف مـی گویند

تجمعی که اساسا به موت وابسته ست

به سر به زیـــری من اعتکاف می گویند

گذشته از خط قرمز لبت خبر داری؟

بــه رنگ قرمز تند انحراف می گویند

"هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند"

تــو فرق میکنی آخر خلاف میگویند

***

قبیله ام  بـــه  زبـــان  مولف  تاتـــی

همیشه فاصله ها را شکاف می گویند

 

شاعر : فواد میرشاه ولد

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:37 توسط علی | |
آرام کسی رد شده اما ضربانش

باید بنویسم غزلـی تا هیجانش…

عطر خوش نعنــای تــــو در حلـقه‌ای از دود

سرگیجه‌ی این شهر، من و نقش جهانش

آواز بیاتی و چه خوب است که یک شب

عریــــان بشوی در وسط جامـــه درانش

از روی لب توست کــه در حاشیه‌ی قم

هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش

این شعـــر فقــط تاب و تب رد شدنت بـــود

چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش

دنباله‌ی موهای تو بر صفحه‌ی کاغذ

آرام کســی رد شده امـا ضربانش…

 

شاعر : حسام بهرامی

 

از روی لب توست کــه در حاشیه‌ی قم/ هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش

این بیت زیبا اشاره ای دارد به سوهان فروشی حاج حسین و پسرانش و

تعدد شعبه های آن که در حاشیه قم قرار دارد

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 15:29 توسط علی | |
 
من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

 

فرامرز عرب عامری

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:23 توسط علی | |

دقيقه هاي مرا پر كن ازخيال خودت

دقيقه اي كه تهي باشد از تو مال خودت

اگرچه اهل هياهو نبوده ام هرگز

مرا بيا و بشوران به قيل و قال خودت

به بوي سيب تو راهي دراز آمده ام

رسيده ام كه بخواني به سيب كال خودت

فقط بخاطر اين سال هاي طولاني

بمان بقدر فقط اندكي مجال خودت

به دور گردنت اي گل اگر وبالي نيست

ببند عاشقيم را بجاي شال خودت

دليل عشق و جنون را چقدر مي پرسي

تو خود جواب تمامي به اين سؤال خودت

مرا اگرچه رها مي كني به حال خودم

رها نمي كنم اما تو را به حال خودت

 

شاعر ؟

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:15 توسط علی | |