زمزمه تنهایی:اشعار ناب ناب

اشعار ناب

زمزمه تنهایی:اشعار ناب ناب

علی
زمزمه تنهایی:اشعار ناب ناب اشعار ناب

بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"

 

بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"
نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم

 

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
  چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟

 

لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

 

دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

 

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم !

 

"مهدی سیدحسینی"

 



تاريخ : چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ | 10:58 | نویسنده : علی |

تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی

 

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

 

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

 

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

 

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

 

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

 

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

 

 

جویا معروفی



تاريخ : جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ | 13:28 | نویسنده : علی |

با که گویم سخن از درد که بی‌درد بود

امشب ای ماه کجایی که دلم غمگینست
دیده بگشا که مرا آمدنت تسکینست

تو که همصحبت تنهایی شب‌های منی
پس کجا مانده‌ای امشب که سحر نزدیکست

آمدی دیر چرا ای که رخت تسکینم
نکند قلب توام زخمی و دل چرکینست

عارضت سرخ چرا گشته چرا دلگیری
مونس من چه شده، از چه دلت خونینست

با که گویم سخن از درد که بی‌درد بود
آخر ای رحم خدایا، چه دلم سنگینست

چه شد ای غافله‌ی عمر کجا وا ماندی
خسته‌ام وقت سفر کردن این معشوقست

رو شبان بار سفر بند که اینک دنیا
بی‌وفایست که خود مستحق نفرینست

 

شاعر ؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ | 10:49 | نویسنده : علی |

عشق بر ذره چو تابنده شود ...

عشق حلال همه مشکلهاست
عشق مفتاح نیاز دلهاست

عشق افسانه عمر بشر است
عشق خلاق کمال و هنر است

عشق خصم کمی و کاستی است
عشق در اصل همان راستی است

از حقیقت چو نشان میخواهی
عشق انست گر آن میخواهی

عشق ایینه اسرار خداست
که خدا نیز نه از عشق جداست

هستی از عشق علم کرده بپا
هستی از عشق جدا نیست جدا

عشق بر ذره چو تابنده شود
ذره خورشید فروزنده شود



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 11:52 | نویسنده : علی |

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی

کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی
 
میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی

چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی


شاعر ؟ 

 



تاريخ : دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ | 10:20 | نویسنده : علی |

در رقابت بـا نگـــاهت چشمِ آهــو لازم است


بین گیسوی تو هم گل های شب بو لازم است؟ 
تـــوی دستان تو هــم آیا النگـو لازم است؟ 

تا شود توصیف چشم و گونــه و لب های تو
باغـــی از بـادام و سیب و آلبالـو لازم است

بــس ظریفی نووک انگشتم خراش ات میدهد
تــا کنــــم لمس تن نازت پر قــو لازم است

چشم زنهای عرب هم مثل چشمان تو نیست
در رقابت بـا نگـــاهت چشمِ آهــو لازم است

شاعرک ها طبع شان لال است از توصیف تـو
بَهرِ تــو صـد "منزوی"ْ مردِ غزلگو لازم است

تُرْش رویــی هم بکن شیرین عسل بانوی من
گـــاه گـــاهی قاطی فالوده لیمو لازم است
.
کنعان محمدی



تاريخ : پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ | 18:19 | نویسنده : علی |

ابروانت بعد از آن سرمشق نستعلیق شد

تا شبِ زلف تو با ماه  رخت تلفیق شد 


بر مسیر شعر گفتن، دستِ من تشویق شد 

 


از دواتِ چشمِ تو، خطّاط ابرویت کشید 


ابروانت بعد از آن سرمشق نستعلیق شد 

 


مثل یک معتادِ نشئه از خودم بی خود شدم 


از لبت تا بوسه ای بر گونه ام تزریق شد 

 


عقلِ من ایران و چشمت رادیو اکتیو و دل 


عقل را تحریم کرد و زندگی تعلیق شد 

 


جمعِ ما همواره در تلطیف و شادی ضرب بود 


تا که از دستان من، دستانِ تو تفریق شد 

 


ایمان صابر



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ | 12:55 | نویسنده : علی |

میگفت «سیه چشم» و «سیه زلف» دگر كیست؟


اینم از عواقب غزل سرایی مردان در منزل : 



یك روز كه زیبا غزلی در نظر افتاد
ما را هم از عشّاق سرودن به سر افتاد

اما ز بد اقبالی و ناشی گری ما
با بانوی منزل جدلی سخت درافتاد

میگفت «سیه چشم» و «سیه زلف» دگر كیست؟
یاد تو چرا باز به رویی دگر افتاد؟

این بار كمی بحث فراتر ز جدل رفت
آینده ی رؤیایی ما در خطر افتاد

گفتم تو گمان كن كه شدی همسر حافظ
گفتا همه بدبختی از آن بدگهر افتاد

او بوده بهانه كه شما خیره سران را
نقل لب و چشم و قد و ساق و كمر افتاد

ای بشكند این دست كه با بیش و كمت ساخت
افسوس ز عمری كه به پایت هدر افتاد

جز خون جگر از هنرت چیست نصیبم؟
سوزی سخنش داشت كه در جان , شرر افتاد

گفتم زدی آتش به دلم، طعنه زنان گفت
آتش به حرمخانه ی شاه قجر افتاد

وقتی كه هوو هست رقیب تو اقلّاً
دانی كه سر و كار تو با یك نفر افتاد

بسیار قسم خوردم و او نیز به پاسخ
هر بار به نفرین و به آه جگر افتاد

عمری به گمانم كه هنرمند و ادیبم
آنگونه ادب كرد كه از سر هنر افتاد

بیچاره اساطیر ادب پس چه كشیدند
با آنهمه اشعار كه ما را خبر افتاد

حافظ كه چه شبها به در میكده خوابید
یا مولوی از ترس زنش در سفر افتاد

 



تاريخ : شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ | 13:38 | نویسنده : علی |

اینجا همه چیز دل بخواه است

در کشور ما که مثل ماه است
کلاّ همه چیز روبراه است

قانون و مقررات کشکی است
اینجا همه چیز دل بخواه است

چیزی به سرت اگر فرو رفت
اصلا نگران نشو ٬ کلاه است

هر جا که نوشته چاه٬ راه است
هرجا که نوشته راه٬ چاه است

هر چیز بد و غلط درست است
هر چیز درست اشتباه است

هر کرده ی بد ثواب دارد
هر کرده ی خوب هم گناه است

چون مورچه٬ می برند یک ریز
این روزیِ خلقِ بی پناه است

این دود که بر فراز شهر است
هشتاد و چهار در صد آه است

در شهر عجایب و غرایب
کار من و تو فقط نگاه است

دنبال دکل مکل نگردید
پیدا نشود٬ خدا گواه است

این مصرع زیر مال من نیست
«دزد نگرفته پادشاه است»



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 12:52 | نویسنده : علی |

پیچیده طعم بوسه ات در غزل

شعرم كه بي تو شعر نمي شود عسل

پيچيده طعم بوسه ات باز در غزل



آغوش دست هات كه تنگ مي شود

شعرم خراب مي شود باز مبتذل



يك روز يا دو روز كه نيست عاشقم

همواره پا به پاي تو هستم از ازل



در عمق ِبوسه هات تا غرق مي شوم

تنها دقيقه ايست- تو تا عكس العمل



منظومه وار چرخ زدي دور و برم

حالا به گردِ تو- نَ- نمي رسم زحل

 

 

 

مهزاد متقي



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ | 22:48 | نویسنده : علی |

با لیلی و شیرین به خدا هم نسبی تو

بر سابقه ی شاعری من سببی تو


 با لیلی و شیرین به خدا هم نسبی تو

 

 

 شیرینی لب ها و سیاهی دو چشمت


 شد شاهد این مسئله ، به به! رطبی تو

 

 

 موهات سیاه است و رخت ماه نشان است


 نقاشی بی نقص ز مهتاب و شبی تو

 

 

 ممنوعه و سرخ است، وَ حوا شده ام باز


 تقصیر دلم چیست که گیلاس لبی تو

 

 

 بیمار نگاهت شده ام روی مگردان


 انگار در این شهر تو صاحب مطبی ، تو

 

 

محدثه رضایی



تاريخ : جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ | 13:21 | نویسنده : علی |

چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم

لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم

 

چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم

 

 

کاش میشد که شما نیز خبر دار شوید

 

لحظه ای از من و از درد کهنسال دلم

 

 

از سرم آب گذشت ست مهم نیست اگر

 

غم دنیای شما نیز شود مال دلم

 

 

آه یک عالمه حرف است که باید بزنم

 

ولی انگار زبانم شده پامال دلم

 

 

مردم شهر خداحافظتان من رفتم

 

کسی از کو چه ی غم آمده دنبال دلم...

 

 

نجمه زارع

 



تاريخ : پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ | 11:46 | نویسنده : علی |

تمام دار و ندارم تویی عزیز دلم

به التهاب لبانت چرا امان بدهم؟


دوباره چند دقیقه به تو زمان بدهم؟

 


گلم بیا که تو مسئول درد های منی


چقدر درد دلم را به این و آن بدهم؟

 


تمام دار و ندارم تویی عزیز دلم


چه جور سهم خودم را به دیگران بدهم

 


جلوی ماه نگاه تو کور خواهد شد


اگر به چشم حسودان تو را نشان بدهم

 


تو "اعتبار بزرگ غزل سرودنم" ی!


بیا که بین غزل ها خودی نشان بدهم



تاريخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ | 11:34 | نویسنده : علی |

آه بانو ! نفس چند نفر دست شماست؟

چه خبر ؟  آه  نپرسید  خبر دست شماست


خبر عالم و آدم همه در دست شماست

 

یك نفر هست كه گم كرده دلش را  ، آن را


به خودش پس بده بیزحمت اگر دست شماست

 

هی نگویید شما دست ندارید در آن


كه همه زیر سر دست  زبردست  شماست

 

ابر و باد و مه و خورشید و من و چرخ و فلك


آه بانو ! نفس چند نفر دست شماست؟

 

واقعاً باقی تقدیر رقم خورده ی من


چقدر دست قضا و چقدر دست شماست؟

 

دوست دارید غزل های مرا لال كنید ؟


ولی این چشمه خدایی است ، مگر دست شماست ؟



تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ | 19:21 | نویسنده : علی |

تا باز تو تأیید کنی عاشقیم را ....

محصورِ غمِ خفته‌ چشمان تو بودم


من «موسوی» بسته بزندان تو بودم


چون شیر شجاعی بخروشیدن و از صدق


من «مهدی کروبی» دستان تو بودم



با گریه‌ تو خون به دلم میشود و باز


من «کاظم صدّیقی» احزان تو بودم



تا باز تو تأیید کنی، عاشقیم را


من «جنّتی» گوش به فرمان تو بودم



در کینه و خشم تو اِذا زُلزِلَت الارض


من «خاتمی» سیّد خندان تو بودم



اعدام شدم وقت سحر با لب خونین


من کشته‌ی «خلخالی» دندان تو بودم



با دلبریت شهره‌ آفاق شدی ، من


«مصباح» پس پرده‌ پنهان تو بودم



باید چه کنم مصلحتت نیست، نظامم


من «هاشمی» جمله‌ ارکان تو بودم



بی مهر و وفا و کرم و لطف تو ایجان


من آن «وطن» بی سر و سامان تو بودم

 



هادی یزدانی



تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ | 17:59 | نویسنده : علی |

پول یارانه را که می ریزند ......

خستگی بعدِ کار می چسبد
چُرتِ بعد از ناهار می چسبد

بعدِ یک هفته کار و جان کندن
یک سونای بخار می چسبد

ظهر خرداد با لبی تشنه
آب یخ با تغار می چسبد

من نخوردم ولی یکی می گفت
خوردن خاویار می چسبد

زندگی هر کجای این دنیا
با دو میلیون دلار می چسبد

پول یارانه را که می ریزند
کل آن را درآر می چسبد

هر کجای جهان و در هر سن 
دلبری در کنار می چسبد

ازدواج اتفاق شیرینی است
زن گرفتن دوبار می چسبد

من به یک بار قانعم اما
طبق قرآن چهار می چسبد

موقعی که هزار غم داری
یک جوک خنده دار می چسبد

توی این کشور گل و بلبل
شعر بیش از شعار می چسبد

با همین شعرهای ما حتی
تلخی روزگار می چسبد



تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ | 10:3 | نویسنده : علی |

عصرها خود را در آغوش تو پیدا می کنم

روزه ام را باز با آغوش تو وا می کنم
تا سحر چشمان مستت را تماشا می کنم

بی مهابا صورت ماه تو را می بوسم و
از همین امروز عید فطر برپا می کنم

چشم و گوش  و بینی  و لب را به دنیا بسته ام
تشنـه ی عشـق تـوام  اما مدارا می کنم

در نماز ظهر رکعتهای من گم می شود
عصر ها خود را در آغوش تو پیدا می کنم

ای عزیزان زندگی کاری که با یوسف نکرد
من پس از افطار آن را با زلیخا می کنم

روزه دارم هر چه می بینم دلم لک می زند
بین این مو گنـدمیــها یاد حــوا می کنـم

هر که می آید نویدم می دهد عاشق شوم
تا برای عشق جایی نیست ، بی جا می کنم

در خیابان دختران خوب می بینم ولی
بــا زبــان روزه ام استـغـفــرالا می کنـم

روزه ی مریم نشسته بر لب معشوقه ام
آخرش یک روز من این روزه را وا می کنم

 

فرامرز عامری 



تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ | 12:28 | نویسنده : علی |

عشق ترا به قیمت جانم خریده ام

 

زیباتر از نگاه تو هرگز ندیده ام

 

کاین گونه از تمامی مردم بریده ام



هی فکر میکنم که در این روزهای تلخ


نام ترا چگونه و از کی شنیده ام



باز از میان این همه اسم تصنعی


خطی به دور اسم قشنگت کشیده ام



خطی بدور اسم تو ای مهربان ترین


یعنی ترا برای خودم برگزیده ام



دردوره ای که هرکه به فکرغنیمتی ست


عشق ترا به قیمت جانم خریده ام



تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ | 13:41 | نویسنده : علی |

آدم به خنده هاي تو معتاد مي شود

 يك روز حرف هاي تو فرياد مي شود

تاريخ از محاصره آزاد مي شود

 

تاريخ يك كتاب قديمي ست كه در آن

از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

 

از من گرفت دختر خان هرچه داشتم

تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود

 

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن

موساي قصه هاي تو نوزاد مي شود

 

بلقيس! ما به ملك سليمان نمي رسيم

از تاج و تخت قسمت ما باد مي شود

 

اي ابروان وحشي تو لشكر مغول

پس كي دل خراب من آباد مي شود

 

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است

آدم به خنده هاي تو معتاد مي شود

  

آرش پورعليزاده ـ رشت



تاريخ : چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:59 | نویسنده : علی |

ز باغ پيرهنت چون دريچه ها وا شد

ز باغ پيرهنت چون دريچه ها وا شد

 

بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 

 

  رها زسلطه ي پاييز در بهار اتاق

 

 گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 

 

 به ديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 

 و چشم ها همه سر تا به پا تماشا شد

 

 

 تمام منظره پوشيده از تو شد يعني

 

 جهان به چشم دل من دوباره زيبا شد

 

 

 زمانه ريخت به جامم هر آنچه تلخانه

 

 به نام تو كه در آميختم گوارا شد

 

 

 فرشته ها تو و من را به نشان دادند

 

 ميان زهره و ماه از تو گفتگو ها شد

 

 

 تنت هنوز به اندازه اي لطافت داشت

 

 كه گل در آينه از ديدنش شكوفا شد

 

 

قرار نامه ي وصل من و تو بود آنكه

 

 به روي شانه ي من با لب تو امضا شد

 

 

شادروان حسين منزوي



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 19:4 | نویسنده : علی |

همراه تو هزار عشق از راه میرسد

مانند یک بهار…. مانند یک عبور….


از راه میرسی و مرا تازه میکنی 

 

همراه تو هزار عشق از راه میرسد

 

همراه تو بهار…

 

بر دشت خشک سینه من سبز میشود.


وقتی تو میرسی

 

 در کوچه های خلوت و تاریک قلب من

 

مهتاب میدمد…


وقتی تو میرسی…


ای آرزوی گم شده بغض های من…


من نیز با تو به عشق میرسم…

 

 

از صمیم قلب در این سال جدید برای همه شما خوبان : 

 

سربلندی ، شادکامی ، بهروزی

 

 و موفقیت آرزو میکنم .



تاريخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 13:9 | نویسنده : علی |

من به زخــم کسی نمک نــزدم

من به زخــم کسی نمک نــزدم

 

به کسی تاکنــون ، کلک نـــزدم

 


من همینم ، همیــن که می بینی

 

هیچ بــر چهــره ، صــورتک نزدم

 

 
بـاعــث اضطــرابِ گل نشـــدم
 
سنگ بــر بال شاپــرک نـــزدم
 

مــن مسیــح همیشـه مصلــوبم
 
گــر کتک خــورده ام ، کتک نزدم
 

پس چرا بر دلم نمک زده اند؟
 
من که بر زخـم کـس نمک نزدم
 
 

"فرشید یوسفی"


تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 12:7 | نویسنده : علی |

چه کسی روی ِ لبان ِ تو شکر ریخته است؟

چه کسی روی ِ لبان ِ تو شکر ریخته است؟


قهوه ی ِ چشم ِ تو را باز قجر ریخته است؟

 

هدفش چیست از این تلخی و شیرینی ها؟


آنکه در خیر ِ عمل های ِ تو شر ریخته است

 

عاشـــــقت بوده خدا و به گمـــــانم قندیل


اشک ِ او بوده که از عصر ِ حجر ریخته است

 

گونه ی ِ ماه گُل انداخته با دستــــــــــانت


از هر انگشت ِ تو صد گونه هنر ریخته است

 

مستی ِ چشم ِ تو باید که چنیــن غرق کند


بس که انگــــور به دریای ِ خزر ریخته است

 

وای اگر خیره شود صاعقه ات میســــــوزم


روی کبریت ِ نگاه ِ تو خطـــــــر ریخته است

 

نیست قالیچه ای از موی ِ تو ابریشـــــم تر


پیش ِ پایت چقدر شانه به سر ریخته است

 

فتح ِ اندام ِ تو با هیچ رقم ممکـــــن نیست


اینهمه برف که بر کوه و کمـــر ریخته است

 

زل به هرکس بزنی کار ِ دلش ساخته است


روی ِ خط ِ مژه های ِ تو تبـــــــر ریخته است

 

سالها هم بروی باز شنیـــــــــــــــدن داری


در صدایت نفس ِ مرغ ِ سحــــر ریخته است

 

پُر شد از "ریخته" فنجان ِ ردیــــــــف ِ غزلم


نوش ِ جانت که فقط خون ِ جگر ریخته است

 



شهراد میدری



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | 22:7 | نویسنده : علی |

خنده هایت لذت مهمانی یک حاکم است

اخم هایت خنجر فرمانروایی ظالم است

 

خنده هایت لذت مهمانی یک حاکم است

 

 

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

 

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است

 

 

زیر دین سرمه دان ها چشم هایت را نبر

 

سرمه ی چشمان تو بی سرمه ها هم دائم است

 

 

مزه ی سیب لبم را بار دیگر مزه کن

 

فرض کن شیطان از اعمال قدیمش نادم است

 

 

قلب خود را پیش تو جا می گزارم خوب من

 

بازگشت از راه رفته گهگداری لازم است

 

 

امیر سهرابی



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ | 12:7 | نویسنده : علی |

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد


آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 


تو که نزدیک تر از من به منی می دانی


دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 


هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

 


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق


بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را


غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

 

 

علی احمدی



تاريخ : پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ | 20:52 | نویسنده : علی |

با نگاهت اجتماع کافری تشکیل شد

با نگاهت اجتماع کافری تشکیل شد
هیئتی از فرقه های دلبری تشکیل شد

مردم از خانه برای دیدنت بیرون زدند
سازمان رسمی گردشگری تشکیل شد

ماده گرگ چشمهایت آنقدر کشته گرفت
در مسیرت دادگاه کیفری تشکیل شد

آنقدر مردان بیچاره گرفتارت شدند
مجمع لغو طلاق محضری تشکیل شد

عاشقیدن جوری از زیبایی ات معنا گرفت
که گروه جعل های مصدری تشکیل شد

با تو زیبایی شناسی در هنر تغییر کرد
مکتب امپرسیون روسری تشکیل شد

آمدی از خانه بیرون باز دعوا شد سرت
اخم کردی دسته های شرخری تشکیل شد

عده ای می خواستند از جنس تو صحبت کنند
انجمن های زبان زرگری تشکیل شد

سیب سرخم ! شاخه ات افتاد در دست شغال
باز هم دنیایی از دیو و پری تشکیل شد...

 

علی صفری



تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ | 18:23 | نویسنده : علی |

در مدرسه از نشاطمان کم کردند

در مدرسه از نشاطمان کم کردند

 

از فرصت ارتباطمان کم کردند

 

 

  وقتی که بهم عشق تعارف کردیم

 

 از نمره انضباطمان کم کردند 

 

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ | 21:4 | نویسنده : علی |

مغرور طول عمر مشو نصف او شب است

مغرور طول عمر مشو نصف او شب است
وآن نصف روز هم همه در محنت و تب است


ساقــــی بیار بادۀ گـــــل فام عافـــــیت 
کاین جان عاریت شده هر لحظه بر لب است 

سهوالقلم نداشت چو آن منشی نخست
هر فصل از این کتاب که بینی مــــبوب است 

فرصت چو اندک است بپا خیز کار کن 
بنگر چسان بکار تو خورشید و کوکب است 

معمار قصر کون چه نقش بدیع ساخت 
هر کس که این بدیع شناسد مؤدب است


غوغای دهر نیست بجز خواهشات نفس 
گر فتنه در ممالک و تفریق مشرب است


آیا چسان ز نالۀ زن بیوه آگه است 
آن مست جام عیش که مرور منصب است

غفلت بسی خطا است ز ایتام خشک لب
ای آنکه خون خلق تو را باد غب غب است


صوفی تو چند روز خدا را کنار باش
مردم گرسنه اند تو را جنگ مذهب است


بلخی اگر چه دعوی آزادگی بسی است
آزاد نیست آنکه بوجدان مــعــــذب است



"علامه شهید سید اسماعیل بلخی "



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 23:38 | نویسنده : علی |

بگذار تا برای تو من زندگی کنم

 

بگذار با صفای تو من زندگی کنم

 
در گوشه ی صدای تو من زندگی کنم

پیش از تو بی بهانگی ام مثلِ مرگ بود


بگذار تا برای تو من زندگی کنم


من هر چه دیده ام،همه نیرنگ و رنگ و ننگ 

بگذار با وفای تو من زندگی کنم


پیش از تو،شوق زندگی از دست رفته بود

بگذار پا به پای تو من زندگی کنم


دنیایی از طراوت و دریایی از صفا

ای کاش در هوای تو من زندگی کنم

 

شاعر : سهیل محمودی



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ | 19:4 | نویسنده : علی |

ای جوانی زود رفتی از کفم یادت بخیر

 

ای خوش آنروزی که ما هم عشق یاری داشتیم

 

چشم بر روی نگار گلعذاری داشتیم

 

یاد آن شبها که با آواز شورانگیز یار

 

ناله های سوزناک از سیم تاری داشتیم

 

غافل از اشکی که باید ریخت در شبهای هجر

 

خنده ی مستانه ی دیوانه واری داشتیم

 

ای جوانی زود رفتی از کفم یادت بخیر

 

تا تو بودی پیش خوبان اعتباری داشتیم

 

ما که امروز این چنین از چشم یار افتاده ایم

 

روزگاری سر بر آغوش نگاری داشتیم

 



تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ | 0:27 | نویسنده : علی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.