تبليغاتX
rel="stylesheet"> زمزمه تنهایی : اشعار ناب ناب
زمزمه تنهایی : اشعار ناب ناب
اشعار ناب

 

با چشمهای مهربان تو برخورد میکنم

 

با گرمی لبان تو برخورد میکنم

 

 

قندم به جرم تغزل و آب میشوم

 

تا با نوک زبان تو برخورد میکنم

 

 

یک جرعه چای داغ ام و قندیل میشوم

 

وقتی به استکان تو برخورد میکنم

 

 

یک بیت شعر ناب و دل انگیز میشوم

 

با لهجه ی روان تو برخورد میکنم

 

 

شیراز ِ کشور ِ غزل ام گشته ای و با

 

یک کوچه - اصفهان ِ تو برخورد میکنم

 

 

مثل همیشه مشتری ِ خنده های توام

 

دارم به کهکشان تو برخورد میکنم

 

 

محمدحسین ملکیان(فراز)

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 1:16 |

 

ستاره ای شده ام  غرق  آسمان دلت

 

که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت

 

 

پریده ام همه ی انتظار عالم را

 

به سمت روشن آرام آشیان دلت

 

 

مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن

 

هزار قصه بگو با من از زبان دلت

 

 

تمام خستگی ام را به دست جاده بده

 

مرا همیشه نگه دار در امان دلت

 

 

مرا که ماهی تُنگ بلور عشق تو ام

 

سپرده هستی خود را به بیکران دلت

 

 

تو در منی و من از تو که صبح روز ازل

 

 


خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت

 

 

رهاتر از تو من و بی نشان تر از من، تو

 

دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت

 

 

مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم

 

رسیده ایم به یک نقطه در زمان دلت

 

 

پریا کشفی

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 1:22 |

 

درد محبت درمان ندارد


راه مودت پایان ندارد

 

 
از جان شیرین ممکن بود صبر


اما ز جانان امکان ندارد

 


آنرا که در جان عشقی نباشد


دل بر کن از وی کو جان ندارد

 

 

ایدل ز دلبر پنهان چه داری


دردی که جز او درمان ندارد

 

شاعر : خواجوی کرمانی

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 23:22 |

 

شاعر : معینی کرمانشاهی

 

عیدتان عیدتان مبارک باد

 


تازه خورشیدتان مبارک باد

 


رو ببوسید روز نوروز است

 


جشن جمشیدتان مبارک باد

 


شاد نوشید و شادمان پوشید

 

دید و وادیدتان مبارک باد

 


گاه گلگشت و سیر باغ آمد

 


سایه بیدتان مبارک باد

 



شادی سال نو بجوش آیید

 

نور امیدتان مبارک باد

 


فرودین مژده بهشت خداست

 

عیدتان عیدتان مبارک باد


سلام دوستان عزیز :

یشایش سال نو را به شما و خانواده محترمتان تبریک میگویم و از صمیم قلب در این سال

جدید برای همه شما خوبان : سربلندی ، شادکامی ، بهروزی و موفقیت آرزو میکنم .

خواهش میکنم در لحظه تحویل سال مرا هم از دعای خیر خودتان بی نصیب نفرمایید .

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 19:14 |

 

چرا ز هم بگريزيم ، راهمان که يکي است

 


سکوتمان،غممان
،
اشک وآهمان که یکی است

 

چرا ز هم بگریزیم؟ دست کم یک عمر

 


مسير ميکده و خانقاهمان که يکی است

 

تو گر سپيدی روزی و من سياهی شب

 

هنوز گردش خورشيد و ماهمان که يکی است

 

تو از سلاله ليلی من از تبار جنون

 

اگر نه مثل هميم اشتباهمان که يکی است

 


من وتو هردو به ديوار و مرز معترضيم

 

چرا دو تودهء آتش ؟ گناهمان که يکی است

 

اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است

 

چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است

 

 

شاعر ؟

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 0:35 |

 

 

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

 

تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم

 

حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و

 

من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

 

تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي

 

من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم

 

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!

 

يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

 

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد

 

تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم

 

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

 

در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم

 

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها

 

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

 

 

شاعر ؟

 

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 14:10 |

 

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من


 

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

 

 

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

 

درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

 

 

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

 

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

 

 

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

 


آسمان دور شد از روی حسادت با من

 

 

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو

 

 
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

 

 

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

 


داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

 

 

شاعر ؟

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 21:35 |

 

قسمت مضحك این عشق وفا شد، به درك

 
دستم از دست تو یكباره جدا شد، به درك

 

تو مسافر شدی و بار سفر بستی و رفتی

 
و مهاجر صفت چلچله ها شد به درك

 

رد پای من و تو در سر هر كوچه به جاست

 
سهمم از تو فقط این خاطره ها شد به درك

 

روشنای شبم از پنجره ، سوسوی تو بود

 
رصد هر شب چشمت كه خطا شد به درك

 

صحنه آخر این قصه فروریختن آینه هاست

 
صحبت مردم اگر چون و چرا شد به درك

 

بی نزاكت شدم و حرف و كلامم شاید

 
واژه ی ساده ی هر بی سرو پا شد به درك

 

 

شاعر : نسیم پریشان

 

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 13:12 |

 

نمی شود که نیفتاد توی دام شما

 

دلم کبوتر گیجی است ، روی بام شما

 

 

پر از غزل شده ام ، واژه های باکره را

 


به حجله می برم امشب فقط به کام شما

 

 

تمام دفتر شعرم ، تمام حس ام را

 

سند زدم همه اش را ، فقط به نام شما

 

 

چگونه وصف کنم آن نگاه میشی را

 


به تک نوازی لب های بی کلام شما

 

 

برغم اینکه تمامم دهن شده است

 

 


سکوت می کنم امشب به احترام شما

 

 


بهمن صباغ زاده

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 14:59 |

 

رنگی به رنگ چشم سیاهت نمی رسد

 

 

 شب می دود، به مرز شباهت نمی رسد

 

 

 من اشتباه کردم اگر ماه گفتمت

 


 خورشید هم به صورت ماهت نمی رسد

 

 

 هردفعه کودک غزلم می پرد هوا

 


 دستش به میوه های نگاهت نمی رسد

 

 

 هر وقت می زند به سرم فکر عاشقی

 


 جایی به جز کنار و پناهت نمی رسد

 

 

 یا تو نخوانده ای که بیایی به دیدنم

 


یا نامه های چشم به راهت نمی رسد

 

 


عباس حیدری

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 1:46 |

 

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید

 


یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید

 

دست من نیست که عاشق شده احساساتم

 


اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید

 

 

جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟

 


جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید

 

 

من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟

 

 


همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید

 

 

این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟

 

 


کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید

 

 

من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟

 

 


بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید

 

 

گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید

 

 


اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید

 

 

 


هدی به نژاد ( شمیم)

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 9:42 |

 

 

در استکان من غزلی تازه دم بریز


مُشتی زغال بر سرِ قلیان غم بریز

 


هِی پُک بزن به سردیِ لبهای خسته ام

 

از آتش دلت سرِ خاکسترم بریز

 


گیراییِ نگاه تو در حدّ الکل است


در پیک چشم های تَرَم عشوه کم بریز

 


وقتی غرورِ مرد غزل توی دستِ توست


با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

 


بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کن


هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز

 


لطفاً اگر کلافه شدی از حضور من


بر استوای شرجیِ لبهات سم بریز...!

 

 

شاعر : امید صباغ نو

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 23:55 |

 

وقتی که نیستی و قافیه ها تنگ می شود

حتی هوای سینه ی من سنگ می شود



سنگی درون سینه ی من می تپد، قبول!

این سنگ هم برای تو دلتنگ می شود



وقتی میان آتش و وقتی میان خون...

خورشید هم به نام تو در جنگ می شود



بی تو تمام نیمه ی پنهان ماه هم

در کوچه های شب زده بی رنگ می شود...



بین "من و تو" فاصله یک حرف " واو "بود

حالا، همیشه فاصله فرسنگ می شود

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 14:35 |

ز كينه دور بود, سينه اي كه من دارم

 

غبار نيست بر آيينه اي كه من دارم

 

ز چشم پر گهرم, اختران عجب دارند

 

كه غافلند ز گنجينه اي كه من دارم

 

به هجر و وصل, مرا تاب آرميدن نيست

 

يكي است شنبه و آدينه اي كه من دارم

 

سياهي از رخ شب مي رود, ولي دل من

 

نمي رود غم ديرينه اي كه من دارم

 

تو اهل درد نه اي, ورنه آتشي جان سوز

 

زبانه مي كشد از سينه اي كه من دارم

 

رهي, ز چشمه خورشيد تابناك تر است

 

به روشني, دل بي كينه اي كه من دارم

 

 

رهی معیری

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 11:22 |

 

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

 

 

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 

 

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

 

 

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 

 

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

 

 

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 

 

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

 

 

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 

 

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

 

 

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 

 

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

 

 

می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود

 

 

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

 

 

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 

 

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

 

 

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 

 

وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

 

 

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 

 

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

 

 

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

 

 

 

این شعر زیبا را به دوست بسیار خوبم

 

فاطمه خانم عزیز تقدیم میکنم

 

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 0:36 |

 

این نعمت حضور تو، بر من تمام باد

 


وین سایه‌ی مبارک تو مستدام باد



این مستی خجسته که بی‌منّت شراب

 


آورده‌ای برای دل من، مدام باد



این خلوت شبانه و موسیقی سکوت

 


بر گوش هوش جان و روانم، به‌ کام باد

 



این حال خوش که وقت سحر هدیه ‌داده‌ای

 


‌همراه و همنشین دلم، صبح و شام باد



این قلب بی‌قرار که آرام از او گریخت

 


از نفحه‌ی خوش نفست پرسلام باد



امشب من از خیال تو بی‌خواب گشته‌ام

 


سلطان عالمم به چنین شب غلام باد!..

 

 

شاعر ؟

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 1:46 |

 

چیزیم نیست کمی خرد و خمیرم فقط همین

 

کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

 

از هرچه بود و نیست گذشتم ولی هنوز


در مرز چشمهای تو گیرم فقط همین


با دیدنت زبان دلم بند آمده است


عاشق شدم که لال نمیرم فقط همین

 

 

شاعر ؟

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 0:37 |

 

چقدر خواب ببينم كه مال من شده اي



و شاه بيت غزل هاي لال من شده اي



چقدر خواب ببينم كه بعد آن همه بغض

 


جواب حسرت اين چند سال من شده اي



چقدر حافظ يلدا نشين ورق بخورد؟

 


تو ناسروده ترين بيت فال من شده اي



چقدر لكنت شب گريه را مجاب كنم

 


خدا نكرده مگر بي خيال من شده اي



هنوز نذر شب جمعه هاي من اينست

 


كه اتفاق بيفتد حلال من شده اي



كه اتفاق بيفتد كنارتان هستم

 


براي وسعت پرواز بال من شده اي



ميان بغض و تبسم ميان وحشت و عشق

 


تو شاعرانه ترين احتمال من شده اي



مرا به دوزخ بيداريم نيازي نيست

 


عجيب خواب قشنگي ست مال من شده اي

 

 

 

شاعر : مهناز فرهودی

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 23:9 |

 

نگاه سبز تو نبض بهار شعر من است

 

عبور خاطره از رهگزار شعر من است

 

صفا به چهره ی گل گرچه میدهد شبنم

 

ولی بدون تو ای گل غبار شعر من است

 

بیا که در سفر نانوشته های دلم

 

گدازه های قلم کوله بار شعر من است

 

ز نای این غزلم با تو نغمه می خیزد

 

گلوی قافیه آری سه تار شعر من است 

 

 

شاعر : ؟

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 11:26 |

 

چيزي نمانده است، پشيمان كني مرا

 


با دستهاي عاطفه حيران كني مرا

 

 

اين گونه كه قرار نبود آشناي خوب

 

 

روزي فداي دغدغة نان كني مرا!

 

 

آخر چگونه از دلت آمد بهار من

 

 

تسليم دست هاي زمستان كني مرا

 

 

من شكوه اي نميكنم اما چه عيب داشت

 

 

يك شب به باغ خاطره ميهمان كني مرا

 

 

مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم

 

 

با يك نگاه طعمه توفان كني مرا

 

 

هر چند باز تشنگي ام را سروده ام

 

 

مي شد پر از ترانه باران كني مرا

 

 

 

شاعر : معصومه سادات شاکری

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 0:21 |

بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم

 

و تازه،داشته باشد،بيا گناه کنيم

 

بيا بساط قرار و گل و محبت را

 

دوباره دست به هم داده، روبراه کنيم

 

اگر به خاطر هم عاشقانه بر خيزيم

 

نمي رسيم به جايي که اشتباه کنيم

 

براي دلخوشي چشم هايمان هم هست

 

بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم

 

 

فرامرز عرب عامری

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 0:2 |

 

می میرم اگر دلت پر از غم بشود

 

 

یا چشم تو میزبان شبنم بشود

 

 

پاییز و بهار را به هم می دوزم

 

 

یک نخ اگر از پیرهنت کم بشود

 

 

شاعر :

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 0:12 |

گرچه دورم سالها از سالهاي مدرسه    

   

  باز گاهي مي تپد دل در هواي مدرسه

 

گوش من نشنيده هرگز در تمام زندگي   

  

  خوشتر از آواي زنگ آشناي مدرسه

 

ياد باد از آن معلم ها که ديگر نيستند    

      

 هست آهنگ صداشان در فضاي مدرسه

 

ياد باد آن لحظه هاي درس و مشق و امتحان 

 

   ياد باد آن روزهاي با صفاي مدرسه

 

ياد باد از آن دوات و آن قلم هاي نيين    

      

ترکه هاي ناظم و فراش هاي مدرسه

 

 آن ستون هاي بلند و سقف هاي ريخته 

     

 آن حياط پر درخت  دلگشاي مدرسه

 

آه آن باباي پير خنده رو يادش بخير   

 

  مي نشست او پشت در ، در سر سراي مدرسه

 

باز شيدا ، جان من خرم شد از ياد کلاس  

  

  جان فداي لحظه هاي جان فزاي مدرسه

 

 

حسن شيدا 

 

سلام دوستان عزیز : به نظر من همیشه مهرماه رنگ و بوی

مخصوص بخود را دارد مهرماه فصل رویش است . فصل رویش

 علم و دانش . فصلی است که با شروع آغاز بکار مدارس شکوه

 و جلوه دیگری بخود می گیرد و زیبا و دلنشین به نظر میرسد .

مهرماه یادآور خاطراتی زیبا برای من است . مهرماه شور دیگری

 دارد و صفای دیگری . بهمین خاطر این پست را به مهر و

خاطرات آن اختصاص دادم . باشد که قبول افتد .

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 11:47 |

کودتا

 

با من بمان و حرف دلت را دوتا نکن    

 

 در شهر من علیه دلم کودتا نکن

 

حالا که از بهشت تو جا مانده ام، مرا       

        

 در پای ایستگاه جهنم رها نکن

 

بگزار پا به شعر من ای حس ناگریز    

           

  فکر ردیف و قافیه های مرا نکن

 

حق من این نبود دور از تو بشکنم    

            

 حقم اگر فراق تو باشد ادا نکن

 

کردی دعای صبر...دعایت مرا شکست    

      

در حق هیچ آیینه ای این دعا نکن

 

با ابرهای معجزه بر روح من ببار

               

 جغرافیای قلب مرا کربلا نکن

 

این شعر از وبلاگ افتاب مهتابhttp://hastia2011.blogfa.com/  برداشت شده است

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 19:8 |

 

من آمده ام که با تو راهی بشوم

 

 

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

 

 

 

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

 

 

میخواهم از این ببعد ماهی بشوم

 

 

جلیل صفربیگی

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 14:50 |

 

حمید مصدق :

 

 

در شبان غم تنهایی خویش

 


عابد چشم سخنگوی توام

 


من در این تاریكی

 


من در این تیره شب جانفرسا

 

 


زائر ظلمت گیسوی توام

 

 

دنباله این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید

 


موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 12:27 |

 

فروغ ساحل شب های من باش

 

 

طلوع طالع فردای من باش

 

 

 

در این فصل خزان زندگانی

 

 

امید این دل تنهای من باش

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 16:2 |

 

امشب دلم گرفته و در انحصار توست



پرواز آخرین غزلم در مدار توست



من دارم از تمام جهان دست مي كشم



اما دلم هنوز كمي بي قرار توست

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 17:9 |

کبریای توبه را بشکن ! پشیمانی بس است

 

از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

 


ترس ,جای عشق جولان داد و شک

 

 آبرو داری کن ای زاهد ,مسلمانی بس است

 


نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم

 

 دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

 

 

با سپاس از دوست عزیز جناب علی آقا بخاطر ارسال این شعر زیبا

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 23:32 |

 

من از هجوم ابرهــه از فیل خســته ام


عمریسـت در نبود ابابیــل خســته ام



این روزها که کشتن هابیل عادت است


من در میان این همه قابیل خسته ام



از بس که سالهای گذشته مرا شکست


از سالهای مانده به تحویل خسته ام


کی می شود به میل خودم زندگی کنم


باور کنید از این همه تحمیل خسته ام

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط ظهرابی در ساعت 22:10 |