زمزمه تنهایی:اشعار ناب ناب

اشعار ناب

زمزمه تنهایی:اشعار ناب ناب

علی
زمزمه تنهایی:اشعار ناب ناب اشعار ناب

بار دیگر بیا صدایم کن

 

بار دیگر بیا صدایم کن
تا اسیرت شوم رهایم کن


تا غزل بشکفد به لبهایم
و شوم تازه تابه تایم کن


من کویر ترک ترک شده ام
با نمی اشک با صفایم کن


بسپارم به دست چشمانت
تا هلاکت شوم دوایم کن


خنده ات را بپیچ دور دلم
در دل تنگ خویش جایم کن


شانه هات برای گریه ی من
گوش خود وقف حرفهایم کن


کهکشانی ترین سفینه بیا
مثل یه زره جابه جایم کن


تا به کیوان رسانیم امشب
از زمین و زمان جدایم کن


این غزل را دوباره میخوانم
باردیگر بیا صدایم کن

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ | 15:6 | نویسنده : علی |

تو هم بیا و با دلت مرا نشانه کن فقط

 

تو از عبور جاده ها مرا بهانه کن فقط
به رنگ عاشقانه ها مرا ترانه کن فقط

من از عبور جاده ها نشانی تو خوانده ام
تو هم بیا و با دلت مرا نشانه کن فقط

به روی بام خانه ام بساز اشیانه ای
بیا کنار من بمان بیا ولا نه کن فقط

منم که پر ز غصه ام اسیر دست یاد ها
بیا و قلب خسته را پر از ترانه کن فقط...

 

شاعر ؟ 



تاريخ : سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ | 17:31 | نویسنده : علی |

اهل زمانه را به تماشا نشسته‌ایم

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته‌ایم

اهل زمانه را به تماشا نشسته‌ایم

 

بر این سرای ماتم و در این دیار رنج

بی‌خود امید بسته و بی‌جا نشسته‌ایم

 

ما را غم خزان و نشاط بهار نیست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته‌ایم

 

گر دست ما ز دامن مقصود کوته است

از پا فتاده‌ایم نه از پا نشسته‌ایم

 

تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را

ما رخت خویش بسته مهیا نشسته‌ایم

 

یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده‌ایم

چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته‌ایم

 

از عمر جز ملال ندیدم و همچنان

چشم امید بسته به فردا نشسته‌ایم

 

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته‌ایم

 

ای گل بر این نوای غم‌انگیز ما ببخش

کز عالمی بریده و تنها نشسته‌ایم

 

تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر

مانند سایه در دل شب‌ها نشسته‌ایم

 

تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما

ما یک‌دل و هزار تمنا نشسته‌ایم

 

چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم

سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته‌ایم

 

فریدون مشیری



تاريخ : یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ | 11:38 | نویسنده : علی |

شرمنده ام که حرف دو پهلو نمی زنم

 
 
 
 
شرمنده ام که حرف دو پهلو نمی زنم

رک گفته ام که پيش تو، زانو نمی زنم


من يک ستاره ام ولی از بس که خسته ام

بی التماس چشم تو سوسو نمی زنم


«پا» روی آب می زنم و غرق می شوم

اما به سوی خاک تو «پارو» نمی زنم


من بامداد «چشم» تو را رسم می کنم

مانند تو مداد به «ابرو» نمی زنم


مانند گردباد که سلطان بادهاست

حرف تو را بدون هياهو نمی زنم


سوگند می خورم به تو که قبله ام شدی

من سجده جز به سوی فراسو نمی زنم


من «جار» می زنم که تو را دوست داشتم

اما برای قافيه، «جارو» نمی زنم


هر قدر هم که شعر مرا کهنه تر کند

من دست رد به سينه ی آهو نمی زنم


زنگين و بی اراده و بی استفاده ام

با تيغ کهنه ی سخنم «مو» نمی زنم
 


غلامرضا طریقی

 

 



تاريخ : پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ | 22:9 | نویسنده : علی |

هرچه کنم نمی شـود...، تا بروی تو از دلم

 

هرچه کنم نمی شـود...، تا بروی تو از دلم
از تو فرار می کنم ...، باز تویی مقابلم

پای کشیده ام ز تو...، تا بروی ز خاطرم
باز به کوچه باغ غم، دستِ تو شد حمایلم

آبِ رُخم تو بُرده ای،خواب و خورم گرفته ای
نی تو مرا رها کنی...، نی به تو باز مایلم

آب شوم، تو جوی من،جـوی شوم، تو آبِ من
حل کنم اَر مسـایلی...، باز تویی مسایلم

عقل به جنگ تن به تن، عشق،تمامِ حرفِ من
عقـل چه قائله به پا کرده به عشـق قایلم!!

دل به جهان نبسته را، تاجِ شهان شکسـته را
از چه گدای خود کنی؟ رو زِ بَرم ،نه سـائلم

لحظه به لحظه سوختم،جان شده،لب بدوختم
کی غمِ دل فروختم...؟ این نشد از فضایلم؟

صورت من رصد مکن...،درد مرا به صد مکن
داسِ نگاه تو... عجب!!، کی برسد به حاصلم؟!

نقصِ مرا نه یک، هزار...، دیده خدای مهربان
من که نگفته ام چنین:«مرد خدا و کاملم» 

کودکی ام به عاشقی،طی شد و لطفِ ایزدم
عمر ، به خوانِ هفتم و... مثلِ همان اوایلم

بادِ خزان وزیده شد...، باز گرفته این دلم
کی تو بهار می رسی؟ حل شود آه... مشکلم

 

طارق خراسانی 

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ | 12:9 | نویسنده : علی |

خانه بـه خانه، دَر بـه دَر، دَر پـی تـو دویده ام

 

خانه بـه خانه، دَر بـه دَر، دَر پـی تـو دویده ام
شانه به شانه، سَر به سَر، بارِ تو را کشیده ام

حیـله به حیـله، فَن به فَن، داغ نهاده ای به دل
سـینه به سـینه، دل به دل، مهر تو بَر گُزیده ام

نقـطه بـه نقـطه، جا بـه جا، دام نهـاده، دانه ای
لحظه به لحظه، بیش و کم، از بَرِ شان پَریده ام

چهـره به چهـره، رو به رو، حرفِ دلم شـنیده ای
پَرده به پَرده، دَم به دَم، از تـو چه ها شنیده ام!

کاســه به کاســه، لب به لب، آبِ حیات دادمت
جرعه به جرعه، خط به خط، زَهرِ بلا چشیده ام

ســایه به ســـایه، بَـر به بَـر، با تو و رفته ای زِ بَر
هفته به هفتـه، مَـه به مَـه، روی مَهَت ندیده ام

شـادی دل...، به دل درآ...، طارق خود رها چـرا؟
خیز و بیـا و نـاز کـن ...، ناز تو را خریده ام

 

شاعر   طارق خراسانی

 



تاريخ : سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ | 20:13 | نویسنده : علی |

ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو

 

حل می شود شکوه غزل در صدای تو

ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو

 

هر شب به روز آمدنت فکر می کنم

هر صبح بی قرار ترینم برای تو

 

بیدار می شویم ازین خواب هولناک

یک صبح جمعه با نفس آشنای تو

 

آدینه ای که میرسی و پهن می شود

چون فرش آسمانِ دلم زیر پای تو

 

یک روز گرم و روشن و سرشار می شویم

در خلسه ای که می وزد از چشم های تو

 

روزی که با شروع کلام تو مثل قند

حل می شود شکوه غزل در صدای تو

 

 

(پانته آ صفایی)



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ | 10:23 | نویسنده : علی |

کتیبه ام و دلم تکه تکه دلتنگ است

 

نه قاره ای که به کشف سواحلت برسم

نه قایقم که به هر موج تا دلت برسم

 

نه یوسفی که به عطر تو پیرهن بدرم

چو گریه های زلیخا مقابلت برسم

 

نه آسیه و نه مریم نمی شوم هرگز

نه هاجری که به صحرا به منزلت برسم

 

به زنگ خام شترها نمی شوم آرام

مگر به قافله ای از قبایلت برسم

 

کتیبه ام و دلم تکه تکه دلتنگ است

چگونه می شود آیا به حاصلت برسم

 

جهان من غزلی با مساحت بغض است

نه کاشفم که به حل المسائلت برسم

 

چقدر دور شدی از من همیشه گناه

چقدر فاصله دارم به منزلت برسم

 

 

فاطمه طارمی



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ | 20:0 | نویسنده : علی |

چقدر پنجره را بی بهار بگذاری؟

 

چقدر پنجره را بی بهار بگذاری؟
و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری

مگر قرار نشد شیشه ای از آن می ناب
برای روز مبادا کنار بگذاری؟

بیا که روز مبادای ما رسید از راه
که گفته است که ما را خمار بگذاری؟

درین مسیر و بیابانِ بی سوار خوشا
به یادگار خطی از غبار بگذاری

گمان کنم تو هم ای گل بدت نمی آید
همیشه سر به سر روزگار بگذاری

نیایی و همه ی سررسیدهامان را
مدام چشم به راه بهار بگذاری

جواب منتظران را بگو چه خواهی داد
همین بس است که چشم انتظار بگذاری؟

به پای بوس تو خون دانه می کنیم و رواست
که نام دیگر ما را انار بگذاری

گمان کنم وسط کوچه ی دوازدهم
قرار بود که با ما قرار بگذاری

چراغ بر کف و روشن بیا ، مگر داغی
به جان این شب دنباله دار بگذاری 

 

سعید بیابانکی 



تاريخ : چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۴ | 12:12 | نویسنده : علی |

می چکانی ماشه را با خنده های زیرکت

 

می کشانی واژه ها را با نگاهی خط به خط 

می چکانی ماشه را با خنده های زیرکت 

 

چشم و دست و حالت ابرو   و لحن دلنشین 

لشکر نازی که افتاده به جان مملکت 

 

شاعر  : محمدمهدی بومری

 



تاريخ : دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ | 13:20 | نویسنده : علی |

نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد

 

بدون مشورت با من ، خودش تصمیم میگیرد
 نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد 

من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم
همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد


چرا حس میکنم در جای دوری - که نمیدانم
یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد

مرا اینقدر در محدودیت نگذار ! می میرم
که قلب کشوری در موقع تحریم میگیرد

نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم
دل ِ ساعت - اگر زنگ اش شود تنظیم- میگیرد

به آرامی مرا توجیه کن - گر ساده دل هستم
که قلب ساده گاه از شدت تفهیم ، میگیرد

همه در موقع تصمیمگیری در پی عقل اند
برای من ولی تنها دلم تصمیم میگیرد 



اصغر عظیمی مهر



تاريخ : جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ | 14:0 | نویسنده : علی |

وقتی غزل گویم برایت دلنشین است

 

وقتی غزل گویم برایت دلنشین است
از یک دلی آید که آن عاشق ترین است

این گل که می نازد به خود امروز، دانی
پرپر شود حتی اگر خوشبو ترین است

ای آنکه در کاخی که داری خوش نشینی
دور از تو آنجا آدمی زاغه نشین است

با ما بمان با پای خود دانی که داری
در دام گرگی میروی که ، در کمین است

دیوار دور خویش را بردار ، این دوست
هم اولین عشق تو و هم آخرین است

دیوار دورت را فرو ریزم ، اگر هم
محکم تر از دیوار برلین یا که چین است

جور و جفا کم کن که گیرد دامنت را
باور نباشد گر ترا ، من را یقین است 

 

شاعر ؟ 



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۴ | 11:53 | نویسنده : علی |

از من جدا مشو که تمنای من تویی

 

از من جدا مشو که تمنای من تویی
مهتاب خلوت شب تنهای من تویی

دانم تو آسمانی و من خاک درگهت
آرامش بهانه ی بیجای من تویی

امروز را به یاد تو می آورم بسر
آغاز روز دیگر و فردای من تویی

پیمانه ام تهی است خمارم ز هجر تو
جام و سبو و باده و مینای من تویی

پر پر کنم به راه تو گلهای عمر را
تا بوستان هستی پایای من تویی

موج بلای عشق تو جان را کشد بکام
همچون حباب دورم و دریای من تویی

خندد نسیم صبح به شمع وجود من
باز آ که آخرین دم دنیای من تویی

 

امير مبشر اقدم



تاريخ : سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ | 10:45 | نویسنده : علی |

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا ؟

 

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا ؟ 
مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا ؟


خسته ام از درد ، از آهنگ های بیکلام
خسته از آهنگ گیتارم نمی آیی چرا


غرق در کابوس میمانم مجال خواب نیست..
من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا ؟


رفته ای! با خاطراتت اشک میریزم هنوز
باز غم در سینه میکارم نمی آیی چرا ؟


ای دوای درد قلبم، خسته ام از زندگی 
بی تو در بستر گرفتارم نمی آیی چرا


نسخه ای پیچیده دکتر بوسه بر لبهای عشق
آه، محتاج پرستارم نمی آیی چرا


هیچ کس من را پرستاری به جز روی تو نیست
از تب این عشق، بیمارم نمی ایی چرا

 

شاعر ؟



تاريخ : یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ | 9:58 | نویسنده : علی |

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم

 

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم .......
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

 

دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم....



آنکه کافر به دل مومن من بود توئی
آنکه هر شعر تو را ،معجزه انگاشت منم.....



آنکه بر سینه ی من ،خنجر غم کوفت توئی
او که قامت به قد تیر بر افراشت منم.....



او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم...

 

شاعر ؟ 



تاريخ : یکشنبه یکم آذر ۱۳۹۴ | 10:32 | نویسنده : علی |

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

 

 

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم
.
فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند
بگو که من دل خونی ازین لقب دارم
.
... و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند
... و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم
.
ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است
همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم
.
تو چند ساله شدی؟! آه! چند ساله شدم؟
کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟
.
بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
مباد بی تو بمیرم ... چقدر تب دارم !

 

زنده ياد نجمه زارع

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ | 20:36 | نویسنده : علی |

من و تو، توی خیابانی و باران ، مثلأ

 

من و تو ، توی خیــابانی و باران... مثلأ 


خلوتِ دنجـی و یک گوشۀ دالان... مثلأ 

 


من و یک ، سیر تماشای تو کردن ، آرام


بی سخن از لب و گیسوی پریشان ، مثلأ 

 


تو به من، فکرنکن... من به لبت فکرکنم


فکر بدنیست که... نه بیشتر ازآن ، مثلأ 

 


تو بگویی که چه سیگار تو بدبوست ولی 


من بگویم نَفَست ، قمصرکاشان ... مثلأ 

 


تو بپرسی : چه کسی توی خیالت داری


؟ من بگویم:"تو"؛ کسی نیست به قرآن،مثلأ

 


بغض کردم که مگر می شود آیا روزی 


من و تو، توی خیابانی و باران ، مثلأ

 

 

شاعر ؟



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ | 9:31 | نویسنده : علی |

دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنم

 

دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنم
در کنارت جا بگیرم با لبت صحبت کنم

محو رویت، روبرویت، دوست دارم، ماه من!
از دل بی‌تاب خود پیش دلت غیبت کنم

چون تو یک دل، یار همدل، کی؟ کجا پیدا شود؟
دوست دارم با دلِ یک رنگ تو بیعت کنم!! 

قلب من هر لحظه با شوق تو نبضش میزند
بی حضور تو چرا با زندگی وصلت کنم؟ 

بوی اندوه مرا در چشم غمگینم ببین
از من ای آرام جان! هرگز مخواه ترکت کنم

بزم عشقی چیده‌ام در قلب مجروحم، تو را
با تمام عاشقی در بزم خود دعوت کنم 

جان من مملو از تکرار یادت دم به دم
این محال است من به دوری از غمت عادت کنم

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ | 19:7 | نویسنده : علی |

بوسه هایم را به روی گونه هایت چال کن

 

بوسه هایم را به روی گونه هایت چال کن 

مثل یک تمبرم مرا هم با لبت ابطال کن 

 

منتظر مگذار من را ماه آبان هم گذشت 

من سفارت خانه ام امشب مرا اشغال کن

 

امیرعباس سوری





تاريخ : شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 22:23 | نویسنده : علی |

صد بوسه قضا کردی و صد عهد شکستی

 

هر شب گله داری ، گله داری ، گله داری


با من سر هر مسئله‌ای مسئله داری !

 

من خاکی ام و عمق نگاه تو به افلاک 


ای وای که با من چقدر فاصله داری !

 

هی بحث و جدل ، بحث و جدل ، بحث و جدل ، وااااااای 


آخر تو چه اندازه مگر حوصله داری !؟

 

تا خانه‌ای از مهر بنا می کنم از نو 


هی زلزله در زلزله در زلزله داری !

 

صد بوسه قضا کردی و صد عهد شکستی 


دیگر چه غم مستحب و نافله داری !

 

جوشیده همه قافیه‌های غزلم باز 


از بس که تو هی قل قل و هی غلغله داری !

 

جای همهٔ ی قهر و تَشَرهات عزیزم 


قدری بنشین حرف بزن ، حوصله داری !؟

 

 

ایلناز حقوقی



تاريخ : جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 11:59 | نویسنده : علی |

سلام روز قشنگی ست دوستت دارم ...

 

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم


ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم



برای آمدنت گرچه راه کوتاه است


هنوز هم که هنوز است چشم در راهم



سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت دارم ...


چقدر عاشق این جمله ‫های کوتاهم‬



هوای بودن یک عمر با تو را دارم


منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم



برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط


اسیر سخت ترین زخم های جانکاهم



بدون تو همه ی لحظه ‫ها به این فکرند‬


که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم




مرتضی کردی

 



تاريخ : دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴ | 9:46 | نویسنده : علی |

کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم

 

زمین شناسِ حقیری تو را رصد می کرد

به تو ، ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد

 

کنارت ای گل زیبا ، شکسته شد کمرم

کسی که محو تو می شد ، مرا لگد می کرد

 

تو ماه بودی و بوسیدنت ، نمی دانی

چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد

 

بگو به ساحل چشمت که من نرفته ، چطور ؟

به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد

 

چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند

چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد

 

کنون کشیده کنار و نشسته در حجله

کسی که راه شما را همیشه سد می کرد

 

کاظم بهمنی



تاريخ : شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ | 17:50 | نویسنده : علی |

عاشقت می شوم این بار كه بر میگردم

 

به شب و پنجره بسپار كه بر می گردم

عشق را زنده نگه دار كه بر می گردم

 

بس كن این سر زنش "رفتی و بد كردی" را

دست از این خاطره بردار كه بر می گردم

 

دو سه روزی هم- اگر چند- تحمل سخت است

تكیه كن بر تن دیوار كه بر می گردم

 

بین ما پیشترك هر سخنی بود گذشت

عاشقت می شوم این بار كه بر می گردم

 

گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی

به همان دیده بیدار كه بر می گردم

 

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست

به شب و پنجره بسپار كه می گردم

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ | 11:45 | نویسنده : علی |

ماه در روی کسی غیر تو دیدن ممنوع

 

ماه در روی کسی غیر تو دیدن ممنوع


ناز از چشم کسی جز تو خریدن ممنوع

 


دلم از لحظه ی آغاز به بام تو نشست


و به هر قیمت از این نقطه پریدن ممنوع

 


تابلویی سر دروازه ی قلبم زده ام


که ورود احدی جز تو اکیدا ممنوع

 

 



تاريخ : دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ | 10:35 | نویسنده : علی |

عاشق شده ام ، حضرت معشوقه کجایی؟

 

عاشق شده ام ، حضرت معشوقه کجایی ؟

من "مولوی ام" ، "شمس" اگر جلوه نمایی..

 

"سعدی" نشوم تا در بستان دو چشم و

آغوش گلستان شده ات را نگشایی !

 

"وحشی" شده ام تا ز تو جامی بستانم

جامی بستانم نه به شاهی، به گدایی..

 

در مجلس خوبان ، تو چه کردی که شنیدم

شرمنده ی لطفت شده صد "حاتم طایی"

 

ای شرب دهان تو می دولت عشاق

ای قند لبت نسخه ی "عطار و دوایی"

 

ای مردمک چشم تو منظومه ی شمسی

ای چشم تو آتشکده ی عهد هخایی

 

دیوانه شدم در طلبت بس که به دیوان-

هی فال زدم ، فال زدم  ... تا تو بیایی

 

"حافظ" خبری از تو ندارد که بگوید

میترسم از این بی خبری ، ماه رهایی

 

مانند پلنگی که نگاهش پی ماه است

من شهره ی شهرم به همین سر به هوایی

 

از من که دچارت شده ام یاد نکردی

در وقت سفر با غزل تلخ جدایی

 

"ای تیر غمت را دل عشاق نشانه"

ای منظر چشمان تو کشکول "بهایی"

 

با این همه تنهایی و رسوایی و دوری

"شاعر" شده ام تا که بگویم که خدایی!

 

خال لب تو نقطه ی پرگار وجود است

اصلا تو خودت دایره ی قسمت مایی...

 

 

شاعر ؟ 

 

 



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ | 20:32 | نویسنده : علی |

دیگر تو را میان غزل گم نمی کنم

 

دیگر تو را میان غزل گم نمی کنم

                                  تا دارمت نگاه به مردم نمی کنم

 

در گیر و دار تلخ رسیدن به عشق

                                حتی به جان خویش ترحم نمی کنم

 

این فصل پا به ماه غمی ژرف گونه بود

                                هرگز به این بهار تبسم نمی کنم

 

من در بهشت عشق تو آدم شدم، ولی

                                خود را خراب خوردن گندم نمی کنم

 

ای بهترین بهانه برای نمردنم

                                دیگر تو را میان غزل گم نمی کنم

 

 

فرامرز عرب عامری

 

 



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۴ | 19:37 | نویسنده : علی |

اجازه هست بگویم که دوستت دارم

 

اجازه هست به لوح دلت قلم بزنم 
برای یکدفه حرف از ته دلم بزنم

 

اجازه هست بگویم که دوستت دارم
و پیش چشم تو اینجا کمی قدم بزنم

 

اجازه هست که در سایه تو بنشینم
به قول مردم ده زیر سایه دم بزنم

 

شمارش نفست را به گوش من بسپار 
اجازه هست که موی ترا به هم بزنم

 

اجازه هست ترا سخت در بغل گیرم
رها شوم ز خودم بال در عدم بزنم

 

اجازه هست صدایت کنم ترا عشقم
به پشتوانه تو آتشی به غم بزنم

 

شاعر ؟

 



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ | 11:47 | نویسنده : علی |

وقتي كه نيست خلوت آغوش گرم تو

 

 

كشمير چشم هاي سياه تو ديدني است

لبنان قامت تو پر از سيب چيدني است

 

وقتي كه نيست خلوت آغوش گرم تو

روياي پاك دامن تو آرميدني است

 

اي گل به كام تشنه ي زنبوركت هنوز

تنها عصاره هاي تن تو مكيدني است

 

جا مانده روي ميز دو گيلاس خالي و

گيلاس هاي سرخ تو حالا چشيدني است

 

با من برقص این همه شور و و ترانه را

این مستی و خرابی امشب پریدنی است

 

انگورهاي نارس اين تاك پيرسال

تنها در آفتاب نگاهت رسيدني است

 

چون نقش روي ماه تو بر بوم آسمان

ناز تو ناز بانوي زيبا كشيدني است

 

حوا ! بزن به گرد تنم حلقه با دو دست

تا ساقه هاي گندم عمرم خميدني است

 

محمد رضا حسینی 

 

 



تاريخ : جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ | 11:57 | نویسنده : علی |

هر کس رسید وعده یک روز تازه داد

 

در انتهای شب خبر از آفتاب نیست
هر لحظه ای که می گذرد جز عذاب نیست

هر کس رسید وعده یک روز تازه داد
این باغهای سبز بغیر از سراب نیست

با تن فروشی از پس نان بر نیامدیم
این اتفاق در خورِ یک انقلاب نیست

جایی که می شود به دو تا هموطن رسید
دیگر کمک به مردم لبنان ثواب نیست

مقصود سلب شادی و لبخند مردم است
بحث از لباس و پوشش و نوع حجاب نیست

این داغها که در اثر سجده نیستند
غیر از فریب کاری و ذات خراب نیست

چشم امید مردم یک شهر بر شماست
مجلس محل مسخره بازی و خواب نیست

از بس بجای عاطفه تبلیغ جنگ شد
جایی برای ریز علی در کتاب نیست

در روستای ما همه با خان موافقند
زیرا گزینه ای بجز این انتخاب نیست

باید یکی به خان برود گوشزد کند
هر صحبتی که کرد،که فصل الخطاب نیست

فکری برای خشکی این سرزمین کنید
دلواپسان،به حضرت عباس آب نیست



مصطفی علوی

 

 



تاريخ : سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ | 11:0 | نویسنده : علی |

تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی

 

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

 

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

 

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

 

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

 

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

 

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

 

 

جویا معروفی



تاريخ : جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ | 13:28 | نویسنده : علی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.