من ندانم که کیم

من فقط میدانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

 

حمید مصدق 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 0:41 توسط علی | |

مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود

تو تر کنی لب و این شعر، شعر تر بشود

 

قسم به موی تو حالم گرفته است امشب

مگر تو روی بگردانی و سحر بشود

 

"کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن"

اگرچه فتنه و آشوب بیشتر بشود

 

چه می‌شود که برقصی به وزن این غزلم

چه می‌شود که همین شعرْ پرده‌در بشود

 

چه می‌شود که تو بانوی شعر من باشی

تمام شهر ازین راز باخبر بشود

 

گره ز بخت غزل‌های من گشوده شود

گره ز ابروی ناز تو باز اگر بشود

 

تو خواب نازی و من خیره در تبسم تو

بخند تا غزلم عاشقانه‌تر بشود

 

بهمن صباغ زاده 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 12:47 توسط علی | |

چــه قدر بــوی تو خوبست ... بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت


چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت


ولــی بــــه خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت


که با دو دست برایم دو بال بگذاری
بــه جای روشنی بالهای خاموشت


کـــه آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت


آهــــای روسریت آفتــــاب تابستـان!
شکوفه تاج سر تو . بنفشه تن پوشت


بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست
بهشت بــــــــاغ بزرگیست : بـــــاغ آغـــوشت


بهشت اول و آخــــر گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت!

 

 نغمه مستشارنظامی 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 9:44 توسط علی | |

 

بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی

 

بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی

 

دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی

 

با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی که دو رنگ است ولی

 

درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی

 

دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی

 

خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی

 

بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی

 

سجاد صادقی 

 

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 0:7 توسط علی | |

 

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند 


پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند 

 


 مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد 


که روی آینه جای نفس نمی ماند 

 


طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند 


که عشق جز به هوای هوس نمی ماند  

 


مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان  


که این طبیب به فریادرس نمی ماند  

 


من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم 


قطار منتظر هیچ کس نمی ماند  

 

 

فاضل نظری 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 11:0 توسط علی | |

جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام

 از من چه خواستی که اجابت نکرده ام

 

حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی

من که خدا نکرده جنایت نکرده ام

 

حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را

یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام

 

گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم

اما ببخش گاه رعایت نکرده ام

 

بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی

با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام

 

در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟

کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام

 

مسلم محبی 

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 12:44 توسط علی | |

 

 بی نظیر است جهان لحظه ی خندیدن تو

غنچه در حسرت یک مرتبه گل چیدن تو

 

شرم دارد پری از آنکه تو رویش بینی

حوریان بی خود و سرمست ، خرامیدن تو

 

ابرها بارور شادی دیدار تواند

باغ ها منتظر لحظه ی باریدن تو

 

تو به رخساره ی خود رنگ خدایی داری

هر بت آهسته به دنبال پرستیدن تو

 

دانی این زردی رخساره ی خورشید ز چیست ؟

در هراس است ز یک لحظه ی تابیدن تو

 

شعر : جواد مزنگی 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 22:1 توسط علی | |

كسي كه طعم زبان عسل نمي‌فهمد
تو هرچه هم كه بخوانی غزل، نمي‌فهمد

 

حكايت " نرود ميخ آهنين در سنگ "
نگو به سنگ، كه ضرب‌المثل نمي‌فهمد

 

كسي كه صنعت تشبيه را نمی‌داند
ركوع ماه و طواف زحل نمی‌فهمد

 

ميان آينه و آب و شانه و گيسو
لطيفه‌اي است كه آن را كچل نمي‌فهمد

 

حديث درد به پايان نمي‌رسد اما
هزار حيف كه اين را اجل نمی‌فهمد



سيد مرتضی كرامتی

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 20:19 توسط علی | |

پنهان مشو كه روي تو بر ما مبارك است

نَظّار‌ه‌ي تو بر همه جان ها مبارك است


يك لحظه سايه از سر ما دور تر مكن

دانسته ‌يي كه سايه‌ي عنقا مبارك است

 

اي نو بهار حسن بيا كان هواي خوش

بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارك است


بر خاكيان جمال بهاران خجسته باد

بر ماهيان تپيدن دريا مبارك است


دل را مجال نيست كه از ذوق دم زند

جان سجده مي كند كه خدايا مبارك است

 

مولانا

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 1:23 توسط علی | |

زیباتر از نگاه تو هرگز ندیده ام
کاین گونه از تمامی مردم بریده ام

هی فکر میکنم که در این روزهای تلخ
نام ترا چگونه و از کی شنیده ام

باز از میان این همه اسم تصنعی
خطی به دور اسم قشنگت کشیده ام

خطی بدور اسم تو ای مهربان ترین
یعنی ترا برای خودم برگزیده ام


دردوره ای که هرکه به فکرغنیمتی ست
عشق ترا به قیمت جانم خریده ام


حمدالله لطفی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 22:19 توسط علی | |

مغرور طول عمر مشو نصف او شب است
وآن نصف روز هم همه در محنت و تب است


ساقــــی بیار بادۀ گـــــل فام عافـــــیت 
کاین جان عاریت شده هر لحظه بر لب است 

 

سهوالقلم نداشت چو آن منشی نخست
هر فصل از این کتاب که بینی مــــبوب است 

 

فرصت چو اندک است بپا خیز کار کن 
بنگر چسان بکار تو خورشید و کوکب است 

 

معمار قصر کون چه نقش بدیع ساخت 
هر کس که این بدیع شناسد مؤدب است

 


غوغای دهر نیست بجز خواهشات نفس 
گر فتنه در ممالک و تفریق مشرب است

 


آیا چسان ز نالۀ زن بیوه آگه است 
آن مست جام عیش که مرور منصب است

 

غفلت بسی خطا است ز ایتام خشک لب
ای آنکه خون خلق تو را باد غب غب است

 


صوفی تو چند روز خدا را کنار باش
مردم گرسنه اند تو را جنگ مذهب است

 


بلخی اگر چه دعوی آزادگی بسی است
آزاد نیست آنکه بوجدان مــعــــذب است

 



"علامه شهید سید اسماعیل بلخی "

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 23:38 توسط علی | |
 

 

بگذار با صفای تو من زندگی کنم

 در گوشه ی صدای تو من زندگی کنم

 

پیش از تو بی بهانگی ام مثلِ مرگ بود

بگذار تا برای تو من زندگی کنم

 


من هر چه دیده ام،همه نیرنگ و رنگ و ننگ 

بگذار با وفای تو من زندگی کنم

 


پیش از تو،شوق زندگی از دست رفته بود

بگذار پا به پای تو من زندگی کنم

 


دنیایی از طراوت و دریایی از صفا

ای کاش در هوای تو من زندگی کنم

 

 

شاعر : سهیل محمودی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 19:4 توسط علی | |

 

ای خوش آنروزی که ما هم عشق یاری داشتیم

 

چشم بر روی نگار گلعذاری داشتیم

 

یاد آن شبها که با آواز شورانگیز یار

 

ناله های سوزناک از سیم تاری داشتیم

 

غافل از اشکی که باید ریخت در شبهای هجر

 

خنده ی مستانه ی دیوانه واری داشتیم

 

ای جوانی زود رفتی از کفم یادت بخیر

 

تا تو بودی پیش خوبان اعتباری داشتیم

 

ما که امروز این چنین از چشم یار افتاده ایم

 

روزگاری سر بر آغوش نگاری داشتیم

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 0:27 توسط علی | |

صدایی به رنگ صدای تو نیست

به جز عشق-نامی برای تو نیست

 

شب و روز تصویر موعود من

در آیینه جز چشم های تو نیست


تن جاده از رفتنت جان گرفت

رگ راه جز رد پای تو نیست

 

مزار تو بی مرز و بی انتهاست

تو پاکی و این خاک جای تو نیست

 

به تشییع زخم تو آمد بهار

که جز سبز-رخت عزای تو نیست


کسی کز پی اهل مرهم رود

دگر شیعه زخم های تو نیست


به آن زخم های مقدس قسم

که جز زخم مرهم برای تو نیست


قیصر امین پور

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 22:39 توسط علی | |

بوسیدمت که ببینم چه می شود

با بوسه های تو دینم چه می شود

 

بوسیدمت که ببینم زمان عشق

تکلیف شک و یقیینم چه می شود

 

این پل که بین مجاز و حقیقت است

در آسمان و زمینم چه می شود

 

با دست عقل که چیزی نمی شود

پای دلم بنشینم چه می شود؟!

 

شاعر ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 14:31 توسط علی | |

ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه

خراب انگیز من با وعده‌ای شادم کند یا نه

 

خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمی‌یابم

لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه

 

من از یاد عزیزان یکنفس غافل نیم اما

نمیدانم که بعد از من کسی یادم کند یانه

 

صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل

که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یا نه

 

رهی از گفته‌ام خون میچکد اما نمیدانم

که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه

 

رهی معیری

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 15:56 توسط علی | |

ای که شب در مردمک های تو یلدایی تر است

خنده هایت راز و لبهایت معمـــــــــایی تر است

 

با نگاهت شمس تبـــــریزی ترین داغ دلــــــــم


چشمهایم بلــــخ و لبهایم بخارایــــی تر است

 

در تـــــب آغوش تو  بالا و پاییــــــن مـــــی پــرم

رقص ماهی بر تن ساحل تماشــــایی تر است

 

باز هم پیراهنـــت را حسن یوســـف می زنی؟

خواهش دستان من امشب زلیخایــی تر است

 

بانو تکتم حسینی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 12:50 توسط علی | |

رو سوی باغ چون من و بلبل گذاشتیم

 

حسن ترا مسابقه با گل گذاشتیم

 

بلبل نبود عاشق گل ، این کلاه را

 

ما دوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم

 

شاعر : ؟

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 10:55 توسط علی | |

می‌خواهم و میخواستمت، تا نفسم بود

میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

 

عشق تو بسم بود، که این شعلهٔ بیدار


روشنگر شب های بلند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت


غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر


تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

 

باﷲ، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست


حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود

 

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

 

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

 

شاعر : زنده یاد فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 13:6 توسط علی | |

 

تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن

 

در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد

 

 

لبی بزن به شراب من ای شکوفه بخت

 

که می خوش است که با بوی گل درآمیزد

 

 

شاعر : زنده یاد فریدون مشیری

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 10:21 توسط علی | |
 
به گیسوان سیاهت کلاف می گویند

به شانه های بلند تو قاف می گویند

نشسته دشنه ی گیسو به زیر روسریت

حجــاب کن بـه حجابت غلاف مــی گویند

قبول کرده ام این را که عاشقت هستم

بـــه گریـــه های بلند اعتراف مـی گویند

تجمعی که اساسا به موت وابسته ست

به سر به زیـــری من اعتکاف می گویند

گذشته از خط قرمز لبت خبر داری؟

بــه رنگ قرمز تند انحراف می گویند

"هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند"

تــو فرق میکنی آخر خلاف میگویند

***

قبیله ام  بـــه  زبـــان  مولف  تاتـــی

همیشه فاصله ها را شکاف می گویند

 

شاعر : فواد میرشاه ولد

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 12:37 توسط علی | |
آرام کسی رد شده اما ضربانش

باید بنویسم غزلـی تا هیجانش…

عطر خوش نعنــای تــــو در حلـقه‌ای از دود

سرگیجه‌ی این شهر، من و نقش جهانش

آواز بیاتی و چه خوب است که یک شب

عریــــان بشوی در وسط جامـــه درانش

از روی لب توست کــه در حاشیه‌ی قم

هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش

این شعـــر فقــط تاب و تب رد شدنت بـــود

چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش

دنباله‌ی موهای تو بر صفحه‌ی کاغذ

آرام کســی رد شده امـا ضربانش…

 

شاعر : حسام بهرامی

 

از روی لب توست کــه در حاشیه‌ی قم/ هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش

این بیت زیبا اشاره ای دارد به سوهان فروشی حاج حسین و پسرانش و

تعدد شعبه های آن که در حاشیه قم قرار دارد

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 15:29 توسط علی | |
 
من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

 

فرامرز عرب عامری

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 21:23 توسط علی | |

دقيقه هاي مرا پر كن ازخيال خودت

دقيقه اي كه تهي باشد از تو مال خودت

اگرچه اهل هياهو نبوده ام هرگز

مرا بيا و بشوران به قيل و قال خودت

به بوي سيب تو راهي دراز آمده ام

رسيده ام كه بخواني به سيب كال خودت

فقط بخاطر اين سال هاي طولاني

بمان بقدر فقط اندكي مجال خودت

به دور گردنت اي گل اگر وبالي نيست

ببند عاشقيم را بجاي شال خودت

دليل عشق و جنون را چقدر مي پرسي

تو خود جواب تمامي به اين سؤال خودت

مرا اگرچه رها مي كني به حال خودم

رها نمي كنم اما تو را به حال خودت

 

شاعر ؟

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 13:15 توسط علی | |

عطر هزار نافه‌ی آهوست بر تنت

افتاده خون ِخیل ِغزالان به گردنت

شیرین‌ترین‌ترین ِعسل‌هاست چشم تو

نازک‌ترین‌ترین پر ِپروانه‌ها تنت

چین‌های دامنت همه وا شد به لطف رقص

خوش‌بو شده اطاق ز گلهای دامنت

در تو هزار قمری ِسرمست، نغمه‌خوان

بر شاخه‌های شعر روان و مطنطنت

در من هزار فکر پریشان که می‌روند

هر شب به خوشه‌چینی گیسوی خرمنت

شاعر : بهمن صباغ زاده

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 18:41 توسط علی | |

 

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری

مـی شود دســت از اعـــدام دلـــم بــرداری ؟

دل من مـــال تو شد پـس دل خود را مَشِـکن

بگذر از کشـتـن و ســرسختـی وخـود آزاری

ثبــت کن محــض سند مصـــرع بعــدی مـــرا

" تــو در اعمـاق دلـــم مثـــل خدا جــا داری "

لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است

واقعــاً دســـت مـــریـــزاد عجــب ســـالاری !

حکــم سختیـست ، بیا بگـــذر و آقـــایـی کن

تو که در قصـــر دلـم حـاکم وســـردمـــــداری

شهـــرونـدانه تقــاضــــای خــودم را گفــــتم

بررسی کـن بـه کـَـرَم چـون که تو فرمانداری

 

شاعر :جواد مزنگی 

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 14:54 توسط علی | |

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

 


گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!

 


روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم


 

در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم


 

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم


 

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم


 

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم

 


من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

 

شاعر : امید صباغ نو

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 22:24 توسط علی | |

تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم

وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!

این یک معادله ست که مجهولهاش را

باید به انزوا بکشانم و حل کنم

کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست

زنبور می شوم که لبت را عسل کنم

راحت کنار می کشم از این بهانه ها

تا شانه های خالی خود را بغل کنم

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است

باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم

من روی خط زلزله ات ایستاده ام

قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم

 

شاعر : غلامرضا طریقی

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:59 توسط علی | |

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را


بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست


دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت


تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
 خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

 

شعر : زنده یاد فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 13:43 توسط علی | |

درین محاکمه تفهیم اتهامم کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمامم کن

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرامم،
تو با سیاست ابروی خویش رامم کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرامم کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمامم کن


علیرضا بدیع

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 14:1 توسط علی | |